X
تبلیغات
دفینه
توهم زندگی شنبه 1387/05/19 7:37
 

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

اندرزهای کریستین لارسون پنجشنبه 1387/05/17 22:38
چنان قوی باش که هیچ عاملی ، آرامش فکر تو را بر هم نزند .

درباره سلامت، شادمانی و خوشبختی سخن بگو.


محاسن و مزایای دوستانت را به آنان گوشزد کن .


در هر چیز ، جنبه روشن آن را ببین .


همیشه درباره بهترین پیش آمدها فکر کن.


از موفقیت دیگران همان قدر خوشحال باش که از موفقیت خودت خوشنود می شودی.


به اشتباهات گذشته فکر مکن ، اما از آن ها درس بگیر.


شاد و بشاش باش و به دیگران لبخند بزن .


آن قدر بزرگ باش که نگران نشوی ، آن قدر نجیب و موقر باش که خشمگین نشوی و آن قدر شاد باش که اجازه ندهی مشکلی بروز کند .

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

پیش به سوی خوشبختی ! جمعه 1387/05/11 0:16
*هیچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیر نیست.

*بزرگترین آزادی بشر ، توانایی تصمیم گیری و انتخاب نگرش های خویشتن است.

*محرومیت،استعدادهایی را شکوفا می سازد که در خوشی پوشیده می مانند.

*اغلب مردم به همان اندازه شاد هستند که ذهن خود را برای آن مهیا کرده اند.

*اغلب مشکلات در واقع ناشی از فقدان فکری است.

*نبرد های زندگی همیشه به نفع قوی ترین ها یا سریع ترین ها پایان نمی پذیرد بلکه دیر یا زود ازآن کسی است که بردن را باور دارد.

*برخی از انسانها هر چیز را همان گونه که هست،می بینند و می پرسند:چرا دیگران رویاهای چیزی را در سر می پرورند که هرگز نبوده و می گویند:چرا که نه!!!

*یکی از مهمترین مهارت ها در آرام بودن،فکر نکردن به مسائل کوچک است.دومین مهارت کوچک شمردن تمام مسائل است.

*لازم نیست هر کاری را که انجام می دهید با موفقیت همرا ه باشد. بعضی ها با چشم پوشی از موفقیت، آرامش خود را حفظ می کنند.

*امکان تغییر در زندگی هست.دیگران این کار را کرده اند.

شما چقدر به فکر ایجاد تغییر در زندگی روزمره خود هستید؟!

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

به پسرم درس بدهید
او باید بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، كه در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم كه وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش ، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .
اگر می توانید ، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز می كنند ، دقیق شود .
به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند .
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد .
به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .
به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید ة اما از او یك نازپرورده نسازید . بگذارید كه او شجاع باشد ، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید كه چه می توانید بكنید ، پسرم كودك كم سال بسیار خوبی است .
نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

میلاد سه شنبه 1387/04/25 20:3
سلام

میلاد حضرت کرامت و محبت مولی الموحدین امیر المومنین (ع) مبارکباد.

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

شایعات سه شنبه 1387/04/18 17:21
سلام

اخیرا برخی از افراد سود جو و البتتتتتته خالی بند اقدام به نشر اکاذیب و دروغ درباره تغییر و تحولات مدرسه علامه نموده اند که واقعا خنده دار است و باید بگم که این افراد که به زودی هویت واقعیشونو فاش خواهم کرد از افراد بسیار بسیار بسیار هستند که امسال احتمال اخراجشان از مدرسه وجود ندارد.

این افراد می خواهند با بیان این شایعات خودشان را آگاه و مطلع نشان دهند که البتتتتتتتتته کمی تا قسمتی ابری گزارش شده اند  و احتمال بارندگی شدید همراه با ضایع شدن در چشمان آنها مشاهده نشده است.

این افراد که مسولیت انفجار های اخیر در کازابلانکا را نیز به عهده گرفته اند اذعان کردند من نیز آره!

در نهایت همه حرفاشون درسته قورتش نده !

چی بگم والا !!!!

امیدوارم هر اتفاق و تغییر و تحولی که در مدرسه رخ میده به نفع بچه های با صفای مدرسه و اولیای گرامی باشه !

یا علی!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

برخی از خبرهای این وبلاگ درست و درصدی هم نادرست است . تا به حال هم روندشان خیلی بد نبوده . چند بار هم در قسمت نظرات به صورت خصوصی و عمومی از ما خواسته اند که لینک وبلاگشون رو در دفینه قرار بدهیم . ولی چون قرار دادن لینکشون به نوعی تایید کردن آنهاست ٬  فعلا شرمنده ایم !

ولی اینجا معرفیشون می کنیم : علامه ۸۷  http://allameh87.blogfa.com/

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

ماه رجب پنجشنبه 1387/04/13 17:59

ماه مبارک رجب آمده تا دلهای مجذوب را به ميهمانی شعبان ببرد.

رجب واقعاً ماه خداست. ماهی که تلنگری به دلت ميخورد که معبودت را چگونه می پرستی و....

خوشا به حال آنانکه رجب را از پيشگاه معبود شروع کردند و به سوی نور شتافتند.

 

هلال ماه رجب، زندگي و تولـدي دوباره را بـه عاشقان نويد مي دهد. ماه رجـب فصل جديدي در كتاب زندگي مي گشايد كه از عطر دل انگيز نيايش سرشار است. پيامبر رحمت (صلي الله عليه و آله) با ديدن هلال ماه مبارك رجب، دست به دعا بر مي داشت و پس از حمد و ثناي الهي، سي بار الله اکبر و لااله الا اللّه مي گفت و مي فرمود: ماه رجب، ماه استغفار براي امت من است. در اين ماه بسيار طلب آمرزش كنيد كه خداوند آمرزنده مهربان است.

در ماه رجب فرشته اي تا صبح اينگونه ندا مي دهد: خوشا به حال رجبيّون، خوشا به حال آنان كه والايي ماه رجب را دريافته اند، خوشا به حال آنان كه از بركت ماه رجب نصيبي اندوخته اند.

از امام صادق(ع) نقل شده كه پیامبر ختمی مرتبت، حضرت محمد مصطفی (ص) فرمود:

ماه رجب، ماه خداست در بزرگی حرمت و فضيلت. اگر کسي روزی از اين ماه را روزه بگيرد خدای را خشنود و شعله غضب الهي را خاموش نموده است و دري از درهاي جهنم به روي او بسته مي شود. رجب ماه استغفار امت من است، پس در اين ماه طلب آمرزش كنيد كه خداوند آمرزنده و مهربان است پس بسيار بگوئيد استغفر الله و اسئله التوبه.

 

اولين شب جمعه ماه رجب را ليلة الرغائب نامند. در اين شب ملائك بر زمين نزول مي كنند. براي اين شب عملي از رسول خدا صلي الله عليه و آله ذكر شده است كه فضيلت بسياري دارد .

فردا روزه می گیریم!

 

 

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

سوم ها چهارشنبه 1387/04/12 14:34
سلام به همه دوستان

خوبید؟

من ذهنم خیلی این روزا مشغوله!

آخه بچه هام دارن میرن سوم ،کلی نگرانشونم!

براشون یه عالمه برنامه دارم.

دعا کنید موفق بشیم!

به زودی مطالب خوبی براتون میذارم !

از اینکه منو فراموش نکردید ممنونم!

 

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

پر مزن .. مرو.. مادر ! شنبه 1387/03/18 17:14
رفت...!

جاش اینجا نبود...

بزرگتر از زمان و مکان بود..

غریب و دلتنگ بود..

رفت....

بچه هاش می گفتن:

ای کتاب عشق ما بسته مشو

بیش از این مادر ز ما خسته مشو...

پرستوی علی هم .. رفت..........

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

سلام ! امیدوارم همه سلامت باشید.

خیلی وقت بود که به دلایلی حس وحال نوشتن و اینا نداشتم ..

اما از دیروز با یه قرار توی قرارگاه دلم اونم با تلنگر ۲تا از دوستای خوبم تصمیم گرفتم بنویسم

این دفعه می خوام کم بنویسم ولی بنویسم..

آخه این قرار از اون قرارهاست.

دلم واسه قرارگاه عاشقیم تنگ شده...

شما هم سعی کنید یه قرارگاه واسه دلتون داشته باشید.

یا علی !

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

دعـــا دوشنبه 1387/02/30 11:2


زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند .صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم مغازه دار گفت که نسيه نمي دهد مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟زن گفت : اينجاست مغازه دار گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر زن با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت خواربار فروش باورش نمي شد مشتري از سر رضايت خنديد مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ... در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود  :


"
اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "

فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كسي داد و پاداش بسيار برد .

 

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

استاد ... ! سه شنبه 1387/01/20 19:23

به بهانه یادی از استاد دکتر شریعتی :

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬

ستايش کردم گفتند خرافات است ٬

عاشق شدم گفتند دروغ است ٬

 گريستم گفتند بهانه است ٬

خنديدم گفتند ديوانه است ٬

...... دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم !

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

خانه دوستی ما ! جمعه 1387/01/02 10:51
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست ...

بر درش برگ گلی میکوبم ..

روی آن با قلم سبز بهار مینویسم:

خــــانه دوســـــتی ما اینجاست!

تا که سهراب نپرسد دیگر : "خانه دوست کجاست ؟!! "

بازم عیدتون مبارک !

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

یا مقلب القلوب ! چهارشنبه 1386/12/29 12:58

از حق درود و ز من بر شما سلام!

بر سفره های قلب شما بهترین کلام!

با یاد و نام خدا جانتان عجین!

نوروزتان مبارک و ایامتان به کام !

عید همه مبارک !

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

بیایید برگردیم ! سه شنبه 1386/12/28 22:26
عید از ریشه عاد به معنی بازگشت است.

بیایید برگردیم..

برگردیم به اصل خودمان!

هر کسی کو دور ماند ...

به حقیقتمان!

به فطرتمان!

بیایید برگردیم!

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

سال نو ! حال نو؟! دوشنبه 1386/12/27 20:20

سال 86 هم با همه خوبی ها و بدی هاش ، بالاو پاییناش داره تموم میشه !

امیدوارم سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشید.

اما سال نو داره از راه می رسه ، چند روز دیگه سر سفره های هفت سین می شینیم !!! چی میگم؟! سفره هفت سین کجا بود؟! بهتره بگم سر میزهای بی روح ! هفت سین می شینیم !

نمی دونم !

به هر روی ، می شینیم و  سال نوهم میاد...

خاک بی روح جون دوباره می گیره و سر سبزی و طراوت ،قیامت به پا می کنه ! بله قیامت !

همه چیز نو میشه، حتی لباسامون ، کف اتاقامون ، فرشامون و...

اما همیشه از خودم می پرسم : پس کی نوبت دلم میشه؟!

کی دلمو از بدی ها رها می کنم؟

خسته شدم !

یا مقلب القلوب ! دلمو به سمت خودت برگردون !

یا مدبر! بهترین روزها رو برام رقم بزن !

یا محول ! بهترین حال رو به من بده !

راستی بهترین حال چه حالیه؟!

من اونو می خوام !

سال نو مبارک !

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

یا امام حسن ! شنبه 1386/12/25 20:38

لا تنظروا الی طول رکوع الرجل و سجوده ! و لکن انظروا الی صدق حدیثه و اداء امانته !

به طولانی بودن رکوع و سجود افراد نگاه نکنید ! بلکه به راستی گفتار و ادای امانتش نگاه کنید !

 

 

جانم فدای آقا امام حسن عسکری(ع) با این کلام شیرین و زیباشون !

فقط می تونم بگم : شرمنده ام !

 

شهادت حضرت امام حسن عسکری (ع)

 

را به محضر امام حاضر ، مهدی موعود (عج) تسلیت و تعزیت عرض می نماییم.

 

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

دیوار !!! جمعه 1386/12/24 15:57
دیوار شیشه ای ذهن !
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اكواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت كرد.
تو یک قسمت یک ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یک ماهی كوچیكتر كه غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.
ماهی كوچیكه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی كوچیكه بارها و بارها به طرفش حمله می كرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای كه اونو از غذای مورد علاقش جدا می كرد.
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی كوچیك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به اون طرف اكواریوم و خوردن ماهی كوچیكه كار غیر ممكنیه.
دانشمند   شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز كرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی كوچیكه حمله نكرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اكواریوم نگذاشت.
میدونید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار كه شكستنش از شكستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.

نتیجه : ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو كنیم، كلی دیوار شیشه ای پیدا می كنیم كه نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.
نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

خداحافظی به سبک ایرانی !!! پنجشنبه 1386/12/23 22:19
دیشب خیلی خسته بودم به همین دلیل تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم گرم شده بود كه یكدفعه از خواب پریدم.
از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند.
توی مراسم و مهمانی ها به محض اینكه اعلام رفتن كنیم، خداحافظی ها از همون كف زمین كه نشسته ایم شروع می شود و تا چشم كار می كند، تا جایی كه همدیگر را اندازه یك مورچه می بینیم، ادامه پیدا می كند:
خب احمد آقا ، صغرا خانم! خیلی زحمت دادیم با اجازه تون از حضورتون مرخص می شیم. با گفتن یه همچین جمله تراژدی و سریال اوشین وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می كنیم. حالا حساب كنید مثلا 6 نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن: «خداحافظ» و صاحب خونه بدبخت، پس از كلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و ایال به دنبال مهمان ها مستمراً جواب خداحافظی آنها را بدهند: «خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ ...»
حالا اومدن دم در: « ... خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین. خداحافظ ، خداحافظ ، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ .
توی این دست اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشد كه دیگر واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دكوراسیون را به هم بگویند و در تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» سلسله وار به گوش می رسد.
حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا كمر بیرون اومدن و دارن دست تكون می دن:«خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ » راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب 5 تا 6 بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین می زند. حالا دیگه ماشین رسیده ته كوچه و این بار دیگه فریاد می زنن: «خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ»!
آخه یكی نیست بگه مگه می خواین برین سینه كش قبرستون كه دل نمی كنین از هم!؟
تازه فردا ساعت 11 صبح یكی از خانم هایی كه دیشب مهمون بوده زنگ می زنه به صغرا خانم و می گه:«صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت كردن یادم رفت ازت خداحافظی كنم.!!!

ما اومدیم دوباره !!!

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

با امیرالمومنین ! جمعه 1386/12/10 20:58

  -۱به خاطر هیچ کاری نماز اول وقت را از دست مده .
 - 2
بهترین نعمتهای خداوند و بزرگترین سرمایه انسان عقل و خرد است .
- 3
امروز که قامت ها موزن است خون ها گرم و قلبها زنده است باید برای فردای سخت اندیشه کرد.
 -4
نیکو کاری ، پس انداز جاودانه است .
 -۵
یکی از نشانه های نادانی این است که کسی قبل از شنیدن مطلب جواب بگوید  .
 -6
برای اشخاص توانا لازم است که بز زن و فرزند خون توسعه و گشایش دهند  .
 -7
جمله ( الله الا الله ) دری است که هر کس داخل آن شود از عذاب ایمن یابد.
 -8
ارزنده ترین مرحله زندگی ، خودشناسی است.
 -۹
بهترین اموال آن است که برای حفظ آبرو صرف شود .

 

بیندیشم !

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

زینب می آید و حسین در انتظار او..

ای که خدای صبر و احساسی

حق داری خواهرت را نشناسی

                                   کس نمی گیرد نشانم

                                                                   برده ای تاب و توانم

                                   ای مه ابرو کمانم

                                                                   من کمان تر از کمانم

یکی از نشانه های مومن زیارت اربعین امام حسین (ع) است.

اربعین شهادت حضرت عشق تسلیت باد.

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

نگرش ! یکشنبه 1386/12/05 22:4
اگر:
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر
26-25-24-23-22-21-20-19-18-17-16-15-14-13-12-11-10-9-8-7-6-5-4-3-2-1
باشد ... آن گاه داریم ...

کار سخت: HARD WORK
H+A+R+D+W+O+R+K
98%=11+18+15+23+4+18+1+8

دانش: KNOWLEDGE
K+N+O+W+L+E+D+G+E
96%=5+7+4+5+12+23+15+14+11

دوست داشتن: LOVE
L+O+V+E
54%=5+22+15+12

خوشبختی: LOCK
L+O+C+K
47%=11+3+21+12
(بیشتر ما تصور نمی کنیم که این مورد خیلی مهم است؟؟)
پس چه چیز صد در صد را می سازد؟

پول؟... نه!!! MONEY
M+O+N+E+Y
72%=25+5+14+15+13

راهبری؟.... نه!!! LEADERSHIP
L+E+A+D+E+R+S+H+I+p
97%=16+9+8+19+18+5+4+1+5+12

هر مساله ای راه حلی دارد تنها اگر نگرشمان را تغییر دهیم.
به قسمت بالا برگردید، به 100%! واقعا به چه چیزی برای یک قدم پیش تر رفتن احتیاج داریم؟؟

نگرش :ATTITUDE
A+T+T+I+T+U+D+E
100%=5+4+21+20+9+20+20+1

این نگرش ما نسبت به زندگی و کار است که زندگی را 100%می سازد!!!
نگرشتان را تغییر دهید، تا بتوانید زندگی تان را تغییر دهید!!!
حالا شما جواب سؤال را می دانید چه کاری انجام خواهید داد؟؟
نگرش، همه چیز است.

تغییر نگرش باعث ایجاد تغییر رفتار می شود.

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

بیسکوئیت پنجشنبه 1386/12/02 20:47
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید... 
.. برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود. ...

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

بازم زود قضاوت کردی؟! آره؟!

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

آیا میدانید؟! نمی دانید؟! پنجشنبه 1386/12/02 20:41
آیا میدانید : اولین مردمانی كه سکه را در جهان ضرب كردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه عطر را برای خوشبو شدن بدن ساختند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه كشتی یا زورق را ساختند ایرانیان بودند به فرمان یكی از پادشاهان زن ایرانی.
آیا میدانید : اولین ارتش سواره نظام در دنیا توسط سام ایرانی اختراع شد با 115 سرباز .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پیش در جنوب ایران ، ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه شیشه را كشف كردند و از آن برای منازل استفاده كردند ایراینان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه زغال سنگ را كشف كردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه مقیاس سنجش اجسام را كشف كردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه به كرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه قاره آمریكا را كشف كردند ایراینان بودند و كریستف كلمب                        (همون کریم پوس کلفت !) و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهای ایرانی كه در كتابخانه واتیكان بوده به فكر قاره پیمایی افتادند .؟؟؟؟؟!!!!!

بابا ایول به ایرانیا !!! ولی چرا الآن...؟؟؟!!!

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

راز زندگی ! یکشنبه 1386/11/28 20:44

در افسانه‏ها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.

 یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوه‏ها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏های شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.

 در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمی‏افتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند.
و خداوند این فكر را پسندید...

قدر دلامونو بدونیم ..!

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

امتحان ! جمعه 1386/11/26 20:46
 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

« کدام لاستیک پنچر شده  بود.؟!!

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

جملات ناب ! جمعه 1386/11/26 20:21

با هر انسانی روبرو می شوی به يادداشته باش چيزی را از دست داده است و به چيزی عشق می ورزد و از چيزی می ترسد.

آنچه امروز در دست داری ممکن است آرزوی فرداهايت باشد.

اولين نيکی که می توانی به ديگران ارزانی داری روی خندان است.

شجاع کسی است که پس از شکست لبخند بزند.

و..

نیک بختی چیزی جز تاثیر روح مهربان یک انسان بر انسان دیگر نیست . ( ولتر)

* بهشون فکر کن !

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

تو .. ! من .. ! تنهایی!!! دوشنبه 1386/11/22 21:20
تو مثل راز پائیزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم بر شب نمیدانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازّی و زیبائی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریائی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفّاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمیدانم چه باید کرد با این روح آشفته؟
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نا معلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر ها
و من هم یک کبوتر تشنهء باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رؤیائیست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه شبنم به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه میگیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو مثل چشمهء اشکی که از یک ابر میبارد
و من تنهاترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمهء مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که میخوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردند
که تو یک شب بگوئی دوستم داری تو میدانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
کجایی؟! بیا !
نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

الهی ... ! دوشنبه 1386/11/22 13:31

 

این هم جملات نابی از الهی نامه حضرت علامه حسن زاده آملی :

 

- الهي! شكرت كه توشه اي جز توكل ندارم.

- الهي! !از دردم خرسندم كه درمانش توئي.

- الهي! داراتر از من كيست كه تو دارائي مني.

- الهي! اگر خدا خدا نكنيم چه كنيم و اگر ترك ما سوا نكنيم چه كنيم.

- الهي! تو را دارم چه كم دارم پس چه غم دارم.

- الهي! چه رسوايي از اين بيشتر  كه گدا از گدايان گدايي كند .

- الهي! حرفهايم اگر مشوش است از ديوانه پراكنده خوش است.

- الهي! در بسته نيست ما دست و پا بسته ايم .

- الهي! در شگفتم از كسي كه غصه خودش را نمي خورد و غصه روزيش را مي خورد.

- الهي! آنكه تو را دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نيست .

- الهي! اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار .

- الهي! خوشا آنان كه همواره بر بساط قرب تو آرميده اند.

- الهي! شكرت كه فهميدم كه نفهميدم .

- الهي! كيست كه موفق به زيارت جمال دل آرايت شدو شيدايت نشد.

- الهي! خفتگان را نعمت بيداري ده و بيداران را توفيق شب زنده داري و گريه و زاري.

- الهي! كامم را به حلاوت تلاوت كلامت شيرين بدار .

- الهي! از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بيشتر.

- الهي! واي بر من اگر دلي از من برنجد .

- الهي! چون دانستم ،نتوانستم !

- الهي! دانايي ده از راه نيفتم و بينايي ده كه در چاه نيفتم.

- الهي! دستم گير كه دست آويز ندارم و عذرم بپذير كه پاي گريز ندارم.

- الهي! نگاه دار تا پشيمان نشويم و به راه آر كه سرگردان نشويم .

- الهي! تو بساز كه ديگران ندانند و تو نواز كه ديگران نتوانند .

- الهي! چون توانستم ، ندانستم و چون دانستم ،نتوانستم!

- الهي! دگر چه شب فراق تاريك است ، دل خوش دارم كه صبح وصال نزديك است.

 

- الهی ...!!!

 

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

سلام ! منو میشناسی؟! جمعه 1386/11/19 13:29

… چند روزی از آشنایی من و تو گذشته بود..  هر روز بیشتر به تو دل می بستم.. تو هم همین طور!

هر روز بهاری نو با تو برایم آغاز می شد.. زمستان و تابستان نداشت .. هر روز را با یاد تو شب می کردم و به امید دیدار دوباره تو به صبح می رساندم.. سلام خورشید!

هیچ وقت باور نمی کردم.. هیچ وقت!

هیچ وقت باور نمی کردم روزی در پاییز ببینمت و همین پاییز لعنتی من و تو را از هم جدا کند.. تو همیشه برایم بهار بودی.. همیشه برایم نو بودی!

خوب می دانی که حرف برایت زیاد دارم ، اما...  !!!

بهتر است دیگر هیچ وقت عاشق نشوم.. آن هم عاشق چیزهایی که هیچ وقت وجود نداشتند و ندارند..

تنها شاهد عاشقی من و گریه های دروغ من *یاشار* است ، با آن تست ژامبون خوشمزه اش!

.. عیبی ندارد .. با همه این ها ...

یک بار دیگر سلام ......... نه !

خدا حافظ..........

خدا حافظ ، مهربانی که هیچ وقت ندیدمت و نمی شناسمت !!!

 

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

سلام سلام.. ماهی کوچولو! جمعه 1386/11/19 13:27

این هم چند بیت شعر برای ماهی کوچولوی گمشده من !

 

دخترم ! بند دل غمگینم !

شیشه عمر غبار آگینم!

جوجه گم شده در توفانم!

شاخه خم شده از بارانم !

ای جگر پاره ام ! ای نیمه من !

میوه عشق سراسیمه من !

ارث عصیان معمایی من 1

امتداد خط تنهایی من !

ساقه سر زده از نخل تنم !

جویی از سیل خروشان، که منم !

کوکب بخت شبا لوده من !

غزل طبع تبالوده من !

 

پدرت خردو خراب و خسته

خسته ای بر همگان در بسته

خانه جن زده متروک است

که پر از همهمه مشکوک است

روح ها – خاطره ها – اینجایند

می روند از دلم و می آیند

کدرم پنجره بازم نیست

کسلم رخصت آوازم نیست

 

در پی همقدمی ، هم نفسی

ایستادم که تو از ره برسی

آمدی؟ باز کن این پنجره را

پر از آواز کن این حنجره را...

 

منتظرتم...!

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

می ترسم!!! چهارشنبه 1386/11/17 21:4
مهره های شطرنج رو دوست دارم...

 اما از اینکه هدایت یه لشگر به دست منه، میترسم.. حریفم خوب بازی نمیکنه. .شاید چون اون این بازی رو خیلی بهتر از من بلده، اینطور فکر میکنم.

از وزیر خوشم نمیاد اما بهم یاد داده اند که خیلی کارها میتونه بکنه. حیف که جلوش یه عالم سرباز وایستاده...

تلاش میکنم تا دیرتر مات بشم... از تموم اینها نمیترسم. از این میترسم که وقتی که مات میشم، هنوز خیلی از مهره هامو حرکت نداده باشم... خدا کنه آخر این بازی به خیر تموم بشه.!!!

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

بازی با ریاضی ! یکشنبه 1386/11/14 21:12
1 x 8 + 1 == 9
12 x 8 + 2 == 98

123 x 8 + 3 == 987

1234 x 8 + 4 == 9876

12345 x 8 + 5 == 98765

123456 x 8 + 6 == 987654

1234567 x 8 + 7 == 9876543

12345678 x 8 + 8 == 98765432

123456789 x 8 + 9 == 987654321
نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

سلام یکشنبه 1386/11/14 21:5
سلام

تا حالا به سلام فکر کردی؟

 

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

چند قورباغه از جنگلی عبور می كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند كه دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان كوشیدند كه از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، دائما به آنها می گفتند كه دست از تلاش بردارید. چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.
بالاخره یكی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداكثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می كرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:«مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر می كرده دیگران او را تشویق می كنند. !
نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

سلام ! بند دل غمگینم ! شنبه 1386/11/13 22:19

سلام ماهی کوچولوی گمشده من !

خوبی؟ خیلی وقته ازت خبر ندارم ، تو هم که اصلا احوال منو نمی پرسی ! عیبی نداره! شاید قاعده دنیای منو تو این جوریه ! شاید خدای بزرگ منو تو دنیای کوچیک همه رو، واسه ما بزرگ کرده تا حالا حالا ها ! همدیگرو نبینیم!

بازم عیبی نداره! شکر !

اگه تو به یاد من نیستی ، عوضش من همش به یاد توام ، کلی باهات حرف می زنم ، درد دلامو برات میگم، بغلت می کنمو به حرفات گوش می دم ، ناز و نوازشت می کنم و ...

کافیه که توی کوچه بازار، یه ماهی کوچولو رو ببینم که دست مادرشو گرفته و داره از خیابون رد میشه! بی اختیار یاد تو می افتم که داری از رو حوض تنهایی من می پری و به بی چارگی من می خندی !

خیلی دلم می خواد دستتو بگیرم و با هم بریم سوار سرسره بی خیالی و آسایش بشیم.. بی خیاله بی خیال...!

تو تنهایی سٌر بخوری و من هم دستامو باز کنم تا همه نداشته هامو بغل کنم! اسمتو صدا کنم و تو هم دست و پا شکسته اسم منو صدا کنی! دلم می خواد برات شعر بخونم ، قصه مرد تنها و دور از عزیزشو برات تعریف کنم تا تو خدای ناکرده بی معرفت از آب در نیای ! خدا نکنه !!!

بند دل غمگینم ! ماهی کوچولوی من !

الان یک سال و نیمه که اومدی و من هم دقیقا یک سال و نیمه که ازت خبر ندارم!

هر چی برات می نویسم به دستت نمی رسه!

 

اصلادوست نداشتم از این طریق باهات درد دل کنم و حرف بزنم ،اما گفتم شاید از این طریق دل تنگ بلور به رحم بیاد و تو رو آزاد کنه تا راهی دریا شی... آزاد آزاد!

راستی اصلا منو می شناسی ؟!

 

 

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

کارمند بد؟!!! شنبه 1386/11/13 19:18
    یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد، متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا . با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . ? هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم ? فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند .
نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

کشتی جمعه 1386/11/12 19:29
 
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.
نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

دست نوشته های شهید علم الهدی
.....در دل سنگر با خود سخن می گویم

راستی چه خوب است از این فرصت استفاده كنم و با قرآن آشنا شوم،آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ كنم و سپس زمزمه كنم و بعد سرود كنم و بعد شعار زندگی كنم ٬باشد تا این دل پر هیجان و طپش راآرامشی دهد..و بعد با آن برای خود توشه بسازم . توشه را راهی سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.....

آیات جهادرا شهادت ، تقوی، ایمان، ایثار، اخلاص ،عمل صالح و.....همه را پیدا كنم و سنگرم كلاس درسم باشد و سنگرم میعاد گاه ملاقاتم با خدا شود...سنگرم محرابم گردد....سنگرم خانه امیدم گردد ....سنگرم قبله دومم گردد...

از فردا حتما بیشتر قرآن خواهم خواند،

در دل سنگر باخدا سخن میگویم،

اللهم انك یا انیس الانسین لاولیائك....

خدایا ای نزدیك ترین مونس به دوستانت.....

یا من هو اقرب الی من حبل الورید یا من یحول بین المرءو قلبه.....

خدایا اگر من در دل سنگرم، تو در دل منی و در دل سنگر هر دو حضور داریم.


نامه 2:

در این خانه كوچك كه انتخاب كرده ام روز ها و لحظات بگونه ای می گذرد و شب ها بگونه ای دیگر..

روز ها با خود در تنهایی سخن می گویم و با دوستانم در جمع...در نماز جماعت در لحظاتی كه اسلحه بر دوش دارم به فكر شمشیر علی ابن ابیطالب ذو الفقار می افتم و دست پر توان او ...

خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیر نزدیك گردان...

امام امت هم به تازگی برای پاسداران سخن گفته..اما چه سخنانی....با این حرفای امام شرم دارم كه حتی در اندیشه ام خود را پاسدار تصور كنم.

باید جدا به امام هم فكر كرد به زندگی او مبارزات او ایمان واستقامت او و بالاخره اخلاص او..

لحظات چگونه میگذردعبور زمان مانند عبور آب جوی از جلوی چشمانم كاملا ملموس است..

عمر چون جوی نو نو می رسد................................ساغری می نماید در جسد

هر زمان نو میشود دنیا و ما.................................بی خبر از نو شدن اندر بقا


نامه 3:

در این دل شب می باید شبیخون میزد

غزوه بنی اسد ،غزوه خیبر...

در این دل شب یاد عزیزانم رضا، اصغر، منصوركه در شب های رمضان با هم دعا می خواندیم بعد ما می خوابیدیم اما منصور بیدار می ماند و ادامه می داد.

در این دل شب یاد عزیزانم رضا پیر زاده كه باهم نهج البلاغه مطالعه می كردیم.

در این دل شب مردانی چون خمینی ،عابدانی و منتظری در حال عبادت ا ند

امشب كه پاسم تمام شد حتما فردا آیات خدارا در باره نماز شب در قرآن را مطالعه می كنم.
نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

دختر کهربایی! پنجشنبه 1386/11/11 19:14

... رسیدم خونه!

نا خود آگاه سراغ تلفن رفتم و شماره خونشونو که از حفظ بودم گرفتم.. خودش گوشی رو برداشت ، سلام کردم ، با تعجب !!! جواب داد !

بعد از یه احوال پرسی ساده از من سؤال کرد :

اون مطالبو خودت نوشتی؟

گفتم : بله! و پرسیدم : چطور مگه؟!

گفت : قشنگ بود.

پرسیدم چرا تعجب کردی؟ به چی فکر می کردی؟

خیلی ساده و صادقانه گفت : به تو! و به نوشته هات!

باز  پرسید : خودت نوشتی ؟

گفتم: بله بابا ، خودم نوشتم !

باز هم گفت : قشنگ بود ولی باور نمی کرد، پیش خودش می گفت : یعنی ممکنه؟!

آخه این حرفا از کجا توو ذهنش میاد؟

چه جوری اینا رو می نویسه؟

اصلا مگه میشه؟

اون نمی تونست باور کنه که همه می تونن اون چیز هایی رو که توو دلشون میگذره رو کاغذ بیارن، اون کمی فکر کرد... و بعدتصمیم گرفت!

راستش دختر کهربایی نمی دونست که اینا رو خودش می نویسه و من فقط تایپشون می کنم...

 دختر کهربایی به خونه خودشون زنگ زده بود.

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا میداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!

وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!

وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!

وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!

وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!

وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فریاد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!

وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بیس بال خرید.
تو هم، با پرت کردن توپ بیس بال به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!

وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!

وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!

وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردی،با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !

وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه!

وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بیرون بره!

وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!

وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن یک نامه ساده !

وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره(ابراز محبت کنه).
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه
!)

وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی(رانندگی یاد داد).
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی!

وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی!

وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که، تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!

وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی
!!)

وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!

وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!

وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی!

وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت هستن!

وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دریدگی و صدایی(که ناشی از خشم بود)فریاد زدی:مــادررر،لطفاً!!

وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!

وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، ''همه چیز دیگه تغییر کرده!''

وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتن''من الان خیلی گرفتارم'' ازش تشکرکردی!!

وقتی که 50 ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!

و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره. و تمام کارهایی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد!
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی
...و، اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط یه مادر داری!!!!!

تقدیم به همه مادرهای عزیز  و مهربان!

 

اونی که شب تا سحر بیداره بالای سرم          روزا پاش درد می کنه از اثر جای سرم....

این شعر خودمه ٬ اگه خواستید بگید تا براتون بنویسم!

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

حدیث کساء چهارشنبه 1386/11/10 21:31
این متن ٬ ترجمه حدیث شریف کساست که به صورت داستان براتون ترجمه کردم٬ بخونید و حاجت بگیرید. التماس دعا

یكی بود یكی نبود،غیر از خدای مهربون هیچكس نبود،خدای مهربون ما٬ آدم رو خلق كرد ،كنار اون همسری گذاشت و به ملائكه درگاهش دستور داد تا به اونها سجده كنند،همه سجده كردند غیر از شیطان كه كافر شد ومتكبر و سجده نكرد ،خدا اونو از درگاه خودش روند وشیطان شد دشمن قسم خورده آدم....

یه روزی از همین روزا،آدم توی بهشت مشغول گشت وگذار بود كه یه درخت توجه آدم را به خودش جلب كرد ،سوال كرد كه این درخت چیه؟

جواب شنید :درخت ممنوع! یعنی حق نداری به میوه این درخت نزدیك بشی و از اون میل كنی!آدم قبول كرد ،اما دشمن قسم خورده آدم یعنی شیطان شروع به وسوسه آدم كرد،كه چرا نباید از این درخت بخوری؟مگه خدا نگفت توبهترین وكامل ترین مخلوق او هستی؟پس چرا نباید بخوری؟به هر ترتیب شیطان از راههای مختلف شروع به گول زدن آدم كرد ومتاسفانه موفق شد.آدم به درخت ممنوعه نزدیك شد واز میوه اش خورد.این یعنی سرپیچی از دستور خدا،پس آدم باید تنبیه می شد.خدا آدم رو از بهشت به زمین منتقل كرد.آدم كه خیلی از كارش پشیمون شده بود ، شروع كرد به التماس كردن به خدا.

چندین سال تمام گریه كرد واز خدا عذرخواهی كرد.تا اینكه یه روز فرشته خدا ،جبرائیل امین پیش آدم اومد وبه اون گفت:من می خوام كمكت كنم .آدم خوشحال شد،جبرائیل گفت:می خوام اسمهایی را برات یادآوری كنم كه اونا میتونن نجاتت بدن،آدم خیلی خوشحال شد،جبرائیل شروع كرد...احمد...علی...فاطمه...حسن...حسین...

اینجوری خداوند را قسم بده تا به حرفات گوش كنه:خدایا !ای خدای ستوده شده به حق محمد،خدایا ای خدای بلند مرتبه به حق علی،خدایا ای خدای آسمانها وزمین به حق فاطمه،خدایا ای خدای خوبیها به حق حسن،خدایا ای خدایی كه خوبیها ونیكی هایت همیشگی است به حق حسین......

وآدم تكرار كرد،چهره اش همینطور باز وبازتر می شد،خوشحال شد وتكرار می كرد.خدایا به حق محمد ،به حق علی،به حق فاطمه،به حق حسن،به حق حسین،واشك شوقش سرازیر شد .پرسید وجبرائیل به او بیشتر یاد داد و آدم با این پنج نور بیشتر آشنا شد وخدا او را بخشید.

سالهای سال گذشت ......تا اینكه خدا اون پنج نور رو در یك دوره در قالب جسم درآوردتا آدمها اونارو ببینن وبهتر از اونها استفاده كنند.محمد ،علی،فاطمه،حسن وحسین.

محمد آخرین پیامبر خدا بود،علی پسر عموی او بود،فاطمه دختر محمد وهمسر علی وحسن وحسین بچه های علی وفاطمه بودند.یه خانواده مهربون ودوست داشتنی كه به همه كمك می كردند حتی به دشمناشون.

یه روز یه اتفاق خیلی جالب افتاد كه از زبان فاطمه(ص)می شنویم:

یه روزی از روزها توی خونه بودم،داشتم به كارهای منزل رسیدگی می كردم كه پدرم محمد(ص)وارد خانه شد وگفت سلام ای فاطمه،ای دخترم.من جواب دادم ،پدرم گفت :دخترم من توی بدنم احساس ضعف می كنم،من ناراحت شدم و گفتم :من از این ناراحتی شما به خدا پناه می برم و از او كمك می خواهم.پدرم با لبخند زیبایی به من گفت :دخترم اون عبای یمانی را بیار تا من خودم رو با اون بپوشانم .اطاعت كردم وعبا رو آوردم و پدر خودش را بااون پوشاند .داشتم به اون نگاه می كردم دیدم كه چهره زیبایش مثل ماه تمام ،شب چهارده می درخشد ونورافشانی می كند.پدرم زیر عبا رفت تا كمی استراحت كند،چند دقیقه ای نگذشته بود كه پسر بزرگم حسن (ع)به خانه اومد وبه من نزدیك شد وگفت سلام ای مادر عزیزم،جواب دادم :سلام پسرم ،سلام ای نوردیده من  وای میوه دلم،حسن همینطور كه به من خیره شده بود گفت:مادرجان!من بوی خوشی استشمام می كنم كه خیلی برای من آشنا وخوشایند است انگار بوی پدر بزرگ عزیزم ،رسول خدا،محمد(ص)است.گفتم:بله پسرم ،پدربزرگت زیر عباست ومشغول استراحت ،حسن ع نزدیك رفت و به پدر بزرگ سلام داد ،سلام ای پدریزرگ عزیزم ،ای رسول خدا.آیا اجازه می دهید من هم همراه شما زیر عبا بنشینم؟پدرم محمد مصطفی(ع)گفت:سلام پسرم، نوه عزیزم وای صاحب اختیار چشمه های بهشت ،حتماً به تو اجازه می دهم ،بیا كنار من زیر این عبا بنشین ،حسن نشست،در همین لحظات بود كه پسر كوچكم حسین (ع)هم به خانه آمد وبه من نزدیك شد وگفت :سلام ای مادر عزیزم،جواب دادم:سلام پسرم ،سلام نوردیده من،سلام میوه دل من،حسین(ع)هم مثل برادرش حسن(ع)با كنجكاوی از من پرسید :من بوی خوشی استشمام می كنم كه خیلی برای من آشنا وخوشاینده،انگار بوی جد عزیزم ،پیامبر خدا،محمد مصطفی است،درسته مادرجان؟گفتم:بله پسرم،پدربزرگ وبرادرت حسن(ع)زیر عبا هستند،حسین (ع)نزدیك شد وگفت:سلام ای پدربزرگ عزیزم،سلام برتو كه خدا تو را انتخاب كرده،آیا اجازه می دید من هم همراه شما به زیر عبا بیام؟محمد(ص)پاسخ داد :سلام پسر عزیزم ،سلام شافعامتم.حتماًبه تو اجازه می دهم بیا اینجا كنار ما زیر این عبا بنشین.حسین(ع)به محمد وحسن(ع)اضافه شد،همین كه حسین(ع)هم به آنها اضافه شد،

همسرم علی(ع) درب خانه رو باز كرد و وارد شد وتامن رو دید سلام كرد ،سلام ای دختر رسول خدا! ومن اینجوری جواب دادم:سلام ای اباالحسن،سلام ای فرمانروای مومنان،علی درست مثل.دوتا پسرش را ازمن پرسید:فاطمه جان! من بوی خوشی استشمام می كنم كه برام خیلی خوشاینده و انگار بوی برادر و پسرعموم رسول خداست،گفتم:بله!پدرم با دو پسرت زیر عبا هستند،علی هم به عبا نزدیك شد وگفت:سلام ای رسول خدا ،آیا اجازه می دهید من هم همراه شما به زیر عبا بیام وكنارتون بنشینم؟پدرم پاسخ داد:سلام به برادر عزیزم،سلام بر جانشین وپرچم دارم،بله حتماً تو هم به زیر عبا بیا وكنار ما بنشین ،علی هم به اونا اضافه شد.من هم نزدیك رفتم ودوباره سلام دادم .سلام پدر جان،ای رسول خدا!آیا من هم اجازه دارم همراه شما به زیر عبا بیام وبنشینم؟پدرم فرمودند: سلام دختر عزیزم،سلام پاره تنم،بله حتماً تو هم به ما ملحق شو ومن هم به اونا پیوستم.

همین كه ما پنج نفر زیر عبا قرار گرفتیم،پدرم دو طرف عبا رو گرفت و با دست راستش به آسمان اشاره كرد وگفت:خدایا قطعاً این افراد اهل بیت وخانواده من و خواص و نزدیكان وحامیان من هستند،اینان كه گوشتشان از گوشت من وخونشان،خون من است ،هر آنچه آنها را اذیت كند مرا آزار می دهدو هر آنچه آنها را اندوهگین وناراحت كند مرا ناراحت می كند.من با كسی كه با آنها بجنگد،می جنگم وبا كسی كه با آنها دوست باشد،دوست خواهم بود،دشمن دشمنانش ودوستداردوستانشان هستم،چرا كه آنان از من ومن از آنان هستم،پس خدایا درودها وبركات و رحمتهایت،آمرزش وخشنودیت را برای من وایشان قرار بده ،پلیدی وزشتی را از آنان دور كن وآنها را به نحو احسن پاك كن.

ما گوش كردیم وپدر دعا كرد وآمین گفتیم.همین كه دعای پدر تموم شد،خدای بزرگ وعزیز فرمود:ای ملائكه من و ای ساكن آسمانهای من،بدانید وآگاه باشید كه من آسمان افراشته را نیافریدم،زمین هموار و ماه روشن و خورشید درخشنده را خلق نكردم ،مدارهایی كه ........می چرخند ودریایی كه در جریان است وكشتی كه در حال حركت است را نیافریدم ،مگر به خاطر محبت ودوست داشتن این پنج نفر كه زیر عبا هستند.

در همین لحظه جبرائیل امین گفت:ای پروردگار من، چه كسانی زیر عبا هستند؟پس خداوند بزرگ وعزیز فرمود:آنان خانواده نبوت و معاون رسالتند.آنها فاطمه وپدرش محمد(ص)وهمسرش علی وپسرانش حسن وحسین(ع )هستند.جبرائیل دوباره پرسید:خدایا اجازه می دهی من هم به زمین بروم و نفرششم آنها باشم؟خداوند فرمود:بله احازه می دهم.

پس جبرائیل هم فرود آمد وبه پدرم عرض كرد:سلام ای پیامبر خدا،خدای بلند مرتبه بزرگ برتوسلام فرستاد وتورا با تحییت وبزرگی وكرامت بنده مخصوص خود كرد وفرمود:به عزت وجلالم قسم كه آسمان برافراشته را نیافریدم ،زمین هموار و ماه روشن وخورشید نورانی را خلق نكردم ،مدارهایی كه در آسمانها می چرخند ،دریایی كه جریان دارد و كشتی را كه در حال حركت است را نیافریدم مگر به خاطر شما ومحبت ودوستی شما پنج نفر واجازه فرمودند تا من هم به شما بپیوندم ،آیا شما هم اجازه می فرمائید تا داخل شوم؟پدرم فرمود :سلام بر تو ای امین وحی خدا،بله تو هم اجازه داری.

جبرائیل هم همراه ما به زیر عبا آمد وبه پدرم گفت :خداوند آیه ای را درباره شما پنج نفر وحی نموده است كه می فرماید:این است وجز این نیست كه خداوند اراده فرمود تا زشتی وپلیدی را از شما (اهل بیت)دور كند وشما را آنگونه كه سزاوار پاكیزگی هستید ،پاكیزه كرد.

بعد از این كه جبرائیل آیه را تلاوت نمود همسرم علی از رسول خدا پرسید :ای رسول خدا می خواهم بدانم فضیلت نشستن در زیر این عبا در نزد پروردگار چیست؟پدرم فرمود:قسم به خدایی كه مرا به حق به پیامبری مبعوث كرد ومرا برای رسالتی نجات بخش برگزید،اگر در محفلی از محافل اهل زمین كه در آن عده ای از شیعیان ودوستداران ما باشند،یادی از ما ونام ما به میان آورده شود،رحمت خدا برآن گروه تازه می گردد و ملائكه خدا اطراف آنان جمع می شوند وتا زمانی كه آن محفل برپاست برایشان از طرف خدا آمرزش می نمایند تا متفرق شوند،در همین حال همسرم علی با خوشحالی گفت:قسم به خدای كعبه كه رستگار شدیم.پس پدرم دوباره گفت:علی جان قسم به خدایی كه مرا به حق به پیامبری مبعوث كرد ومرا برای رسالتی نجات بخش برگزید،اگر در محفلی از محافل اهل زمین كه در آن عده ای از شیعیان و دوستداران ما باشند و در بین آنها اندوهگینی باشد،یا غمزده ای مشاهده گردد و یا حاجتمندی حاجتی داشته باشد،آن جماعت متفرق نمی شوند مگر اینكه اندوه شخص اندوهگین رفع وغم ،صاحب غم برطرف وحاجت ،حاجتمند روا می گردد.پس علی دوباره گفت:قسم به خدای كعبه كه رستگار وخوشبخت شدیم وهمچنین پیروان وشیعیان ما در دنیا وآخرت رستگار وخوشبخت شدند.  

برای خوندن متن عربی دعا به مفاتیح الجنان مراجعه کنید. بازم دعام کنید. یا علی

 

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

ما ؛ امروز ... زندگی! چهارشنبه 1386/11/10 18:55

 

Today we have bigger houses and smaller families; more

conveniences, but less time

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر

 

we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment

مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

 

We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر

 

We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

 

We‘ve learned how to make a living, but not a life; we’ve added years to life, not life to years

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

We have taller buildings, but shorter tempers; wider

freeways, but narrower viewpoints

ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

 

We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

 

We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

 

We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر

 

That’s why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است

 

Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs

در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد

 

Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival

زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

Let’s tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

آدم های چند دقیقه ای! دوشنبه 1386/11/08 22:21

به نام یگانه ایزد منّان که هم جان داد و هم نان.. و نام ما را نهاد انسان ..! اما چه انسانی ! در طبیعت و جسمانیت شبیه حیوان.. و در معنا و روحانیت از ملائکه حق پران!!! وقتی به زبانش بنگری مانند  شمشیر بران و آن زمان که خشمش را در اوری مثل ابر، غران...آه! که چه بگویم؟ پر از هیجان ، بعضی را بابا نام نهند  و برخی دگر را مامان، وای از دست این انسان دو پای بعضی وقت ها مهربان! در این دوران ، با این انسان، که خود را فراموش کرده و چراغ عشق به حق را خاموش کرده چه باید کرد؟ چه باید گفت؟ اری درست است ، آری! یک مشت حرف مفت!!!

بگذریم... که همه در گذریم و از این جهان می گذریم و به عالم باقی ره می بریم! حتما الان با خود می گویی که چه می گویم و در این کلمات چه می جویم؟!

درست است حرف از درماندگی و واماندگی انسان است، صحبت از انسانی است که نمی داند چیست! و در این عصر چه باید بکند؟!

صحبت این روزهای مردم از همه جا گفتن و از هیچ جا نگفتن است

از همه چیز گفتن و از هیچ چیز نگفتن است ، غرض ما سر فرو بردن در هر جا و هر چیز است بدون این که ارتباط آن را با خود بدانیم!

فقط می گوییم و می گوییم! بی جهت و بدون اطلاع نظر می دهیم و کارشناسی می کنیم و ان گاه که می گوییم نظرات کارشناسی بی اساس دادی، قاطی می کنی و مثل ابر،غران..!!!

کمی به صحبت های خودمانی و مثلا  جدی !!! اطرافیان و خودمان که با دقت گوش می دهیم چه می شنویم؟!از افزایش تورم شروع می کنیم و با مسابقه فوتبال و چند جک ادامه می دهیم و با اعتراض به مسایل روز و چند اتفاق عجیب و کمی هم خالی بندی به اتمام می رسانیم البته در آخر با یک پوووووووووووف گنده همراه باشد لطفا، تا بیشتر اثر کند!!!آری عزیز! الهی که هیچ قت نشوی مریض و خداوند خانه ای به تو بدهد طویل و عریض، آن هم در دنیا و آخرت!حالا که به این جا رسید می خوای یه کم هم در مورد افزایش قیمت خانه، وام مسکن ، زمین های 99 ساله و بنگاه های مسکن صحبت کنیم؟ می خوای؟!!!یا داری میگی : بس کن بابا ! سرمو بردی! آره؟

چشم!

یادمون باشه: عمر کوتاه نیست ، ما کوتاهی می کنیم!

راستی قد شما کوتاه یا بلند؟! آخه من شنیدم یه داروهایی اومده که به افزایش قد کمک می کنه، می دونی چنده؟ نمی دونی؟!

من می دونم: بیییییششششتره!!!

ببخشیندااا

یه کم به حرف زدنمون بیشترتوجه کنیم!

بای بای!

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |

سلام ما اومدیم ! یکشنبه 1386/11/07 11:45
من و داداش علی تصمیم گرفتیم دفینه ای از مطالب فراموش شده رو اینجا براتون استخراج کنیم٫امیدواریم به درد همه مون بخوره! شما هم مطالب و نظراتتونو بدید تا استفاده کنیم!

خوش اومدید!

*** این اولین مطلبیه که من اینجا مینویسم٫ منتظر نوشته های بعدی باشییییییید !!!

 

 

چقدر خنده داره

که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!


چقدر خنده داره

که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

 

 

چقدر خنده داره

که یه ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

 


چقدر خنده داره

که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 

 
چقدر خنده داره

که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایش طولانی تر از­حدش میشه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

 

 
چقدر خنده داره

که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیاآسونه!

 

 

 چقدر خنده داره

که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!

 

 
چقدر خنده داره

که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای
بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 

 

 چقدر خنده داره

که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور
می کنیم!

 


چقدر خنده داره

که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام
بدن به بهشت برن!

 

 


چقدر خنده داره

که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

 

 

 خنده داره.

اینطور نیست؟!

 


دارید می خندید؟

 


دارید فکر می کنید؟

 

نوشته شده توسط هادی ربیعی  | لینک ثابت |