هر جامعه‌ای برای دستیابی به هدف‌های خویش مرزهائی برای عقاید و رفتارهای پسندیده و ناپسند انتخاب یا تعیین می‌کند و به وسیله قوانین جاری، آئین‌های دینی و اخلاقی و قواعد ‌گروهی و سازمانی بر آنها نظارت می‌کند این مرزها که از ارزش‌ها برمی‌خیزد هنجارها را نشان می‌دهند و در نهایت به تفکّر و رفتار آدمی نظم می‌دهند و آن را هدایت می‌کنند.

افراد نیز براساس هدف‌ها و نیازها (فردی و اجتماعی) آگاهانه یا نا آگاهانه و در ارتباط با شرایط محیطی، عقاید رفتارها، نقش‌ها، وظائفی بر عهده می‌گیرند و با دنیای اطراف خود پیوندی نسبی دارند که خود یک حالت تعادلی را نشان می‌‌دهد.

اگر عاملی این نقش‌ها و رفتارها را طوری تغییر دهد که تعادل فردی و اجتماعی او رامتغیرسازد می‌گوئیم مشکلی بوجود آمده است. مشکل:پدیده‌ای را گویند که بر کارکرد فردی- اجتماعی شخصی و بر کارکرد گروه و یا جامعه معیّن اثر می‌گذارد و یا از آن متأثر می‌شود.

 

 

با توجه به تعاریف فوق نوجوانان معمولاً دارای مشکلات ویژه‌ای هستند که این نوع مشکلات با مشکلات دوران کودکی و بزرگسالی تفاوت زیادی دارند بهمین جهت از دوران نوجوانی غالباً به عنوان دوره مشکل و نامتعادل و غیرقابل پیش‌بینی تعریف شده است.

1- شناخت شخصیت نوجوان: 

ما والدین با شناخت ویژگی‌های دوره نوجوانی بسیاری از رفتارهای ناخوشایند آنان را غیرطبیعی نپنداریم که موجب بروز عکس‌العمل در ما شود و به تیرگی روابط با نوجوان نیانجامد.

2- استفاده از روش (نادیده گرفتن):

از موثرترین روش‌های تربیتی در این دوره «روش تغافل» است. یعنی مسائل و مشکلات نوجوان را بزرگ نشان ندهیم که در او ایجاد وحشت نماید و یا او را به لحاظ رفتارهایش دائم باز خواست ننمائیم بلکه نوجوان بایستی همواره در حالت خوف و رجاء باشد.

3- راهنمایی، به جای دستور:

در برخورد با مسائل نوجوان بهتر است از خودش کمک بگیریم یعنی این واقعیت را بداند که نخستین مسئول حلّ مشکل او، خودش است و برای حل آن باید اقدام نماید و ما

والدین فقط وظیفه ی راهنمایی او را داریم که از عواقب تصمیم خودش مطلع شود.

 

4- آموزش:

مهمترین دلیل ترس و اضطراب از هر موضوعی جهل و ناآگاهی نسبت به آن موضوع می‌باشد که ضروری است برای کاهش ترس و اضطراب‌های نوجوانی آموزش‌های لازم در مورد بلوغ، دوست‌یابی، حل مساله، گذراندن اوقات فراغت، برنامه‌ریزی درسی و مواردی از این قبیل به نوجوان آموزش داده شود.

5- برقراری رابطه دوستانه و عاقلانه:

ما والدین با مراقبت دوستانه و عاقلانه خود احساس ایمنی و اطمینان را در وجود نوجوان ایجاد می‌کنیم.

6- اعتماد سازی:

باید بیاموزیم که چگونه حس اعتماد نوجوان را نسبت به خودمان جلب و جذب کنیم، چنانچه اعتماد میان نوجوان و والدین کمرنگ شود او برای حل مسائل خود به دیگران مراجعه می‌کند.

7- ارتباط کلامی مقدمه ارتباط عاطفی:

ما والدین با تنظیم ساعات کار خود و بسترسازی مناسب در منزل بایستی فرصت کافی برای «ارتباط‌های کلامی» با اعضای خانواده به ویژه نوجوان را فراهم آوریم چرا که ارتباط کلامی خود مقدمه «ارتباط عاطفی» است که نوجوان سخت به آن نیازمند است.

8- تاکید بر محبت و پرهیز از خشونت:

ارتباط با نوجوان اگر بر اساس عشق و علاقه و صمیمیت استوار باشد اعتماد به نفس را در او تامین و تضمین می‌نماید و اگر بافشار و خشونت همراه باشد ممکن است موجب اختلال عصبی و دشواری‌های روانی در او شود.

9- الگوهای رفتاری والدین:

نوجوان علاقمند است که والدین دارای شخصیتی مستحکم و با ثبات و پایدار باشند چون به اتکاء شخصیت و همانند سازی آنان نیازمند است و توجه والدین به الگوهای رفتاری خود مورد تاکید است.

10- پرهیز از دعواهای خانوادگی:

خانه بایستی محل آرامش و امن و مستحکمی برای اعضاء خانواده به ویژه نوجوان باشد و جرو بحث‌ها و دعواهای ظاهری والدین به آن لطمه نزند و بهانه گریز نوجوان از خانواده را فراهم نیاورد.

11- گوش دادن:

با نوجوان صحبت کنیم و به سخنان او با علاقه گوش فرا دهیم و بدانیم که خوب گوش کردن به حرف‌های نوجوان رمز ارتباط موثر با اوست.

12- تکیه بر نقاط قوت:

با مشاهده ی برخی ضعف‌ها، نوجوان را تحقیر و سرزنش و یا با دیگران مقایسه‌اش نکنیم بلکه بیشتر سعی نمائیم برای از بین بردن ضعف‌هایش  قوتش را تجلی بخشیم.

13- انتظار به اندازه:

با کسب شناخت همه جانبه از نوجوان به اندازه ی توان و ظرفیت وجودیش از وی انتظار داشته باشیم.

14- اجازه خطا کردن به‌ نوجوان بدهیم:

نوجوان بایستی بیاموزد که از مشکلات گریزان نباشد بلکه برای حل مشکلاتش به دنبال کشف راه حل باشد و این زمانی است که اجازه خطا کردن را به او بدهیم تا از خطا کردن احساس گناه نکند و بتواند فرصت یافتن راه حل را بیابد.

15- مشورت با نوجوان:

نوجوان در اندیشه ی مستقل شدن است بنابراین نبایستی عقاید خود را بر او تحمیل کنیم بلکه بایستی او را  تحمل کرد و با مشورت گرفتن از او در امور خانه در کسب استقلال یاریش کنیم.

16- فعال بودن نقش پدر در تربیت نوجوان:

همان‌گونه که «مادر» نخستین گذرگاه کودک و نوجوان به زندگی اجتماعی است آنچه که بسیار مورد نیاز یک نوجوان است وجود «پدری» است که خانواه بتواند بر او تکیه کند. «پدری» که گرم، مهربان و پرشور باشد.

17- پذیرش بدون قید و شرط نوجوان:

نوجوان را همانطور که نشان می‌‌دهد بپذیریم نه ‌آن‌طور که در رویا و تخیل خود تصور می‌کنیم و بدانیم اگرنوجوان درخانواده مورد احترام قرار گیرد،یاد می‌گیردخودش را آن‌طورکه هست بپذیرد.

 

18 – شناخت دوستان :

دوستان نوجوان خود را بشناسیم. کودکان وقتی بزرگ می شوند و به مدرسه می روند به خصوص زمانی که به سن نوجوانی می رسند، بیشتر از دوستان خود تقلید می کنند. نوجوان بسیار آسیب پذیر است و اگر دوستان او رفتارهای خوبی نداشته باشند به راحتی می توانند او را به بدآموزی و خلافکاری بکشانند.

 19 – ایجاد محیط امن در خانواده :

خانواده نقش مهمی در تربیت کودکان دارد و برای نوجوان تکیه گاهی است که می تواند به کمک آن مشکلات خود را حل کند. اختلافات پدر و مادر و برخوردهای نامناسب آنها با یکدیگر و با فرزندان، محیط خانه را ناآرام و ناسالم می سازد. نوجوانی که در چنین محیطی به سر می برد به ناچار تکیه گاه خود را در خارج از محیط خانواده جست و جو می کند و چون بسیار آسیب پذیر است ممکن است که با خطرها و انحرافات زیادی روبه رو شود.

 20 – ایجاد تعادل بین آزادی نوجوان و مراقبت از او :

نوجوان بزرگ شده است و به آزادی نیاز دارد. اما چون آسیب پذیر است و در بسیاری از موارد به جای عقل و منطق از احساسات خود پیروی می کند، به مراقبت مناسب هم احتیاج دارد، اگر بتوانیم در دادن آزادی به نوجوان و مراقبت از او زیاده روی نکنیم و اندازه نگه داریم و به  هر دو نیاز او جواب مثبت داده ایم و از خطرهایی که آزادی زیاد و مراقبت شدید ایجاد می کنند، پیشگیری کرده ایم،‌با توجه به نکات بالا می توانیم به فرزندان خود در گذار از دوره سخت و دشوار نوجوانی یاری رسانیم و پایه ای محکم برای زندگی آینده آنان پی ریزی کنیم.

بخاطر داشته باشیم  که زندگی سالم  در گرو نوجوانی  سالم است

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

امید چهارشنبه 1393/03/07 15:9
سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند . 
نفر اول گفت :....
  « من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام . اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم. 
می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم . چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام . کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام .» 
 
نفر دوم می گوید : « من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام . 
اولین کاری که می کنم اینست که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم . در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم . در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم . و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند .» 
 
نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت : 
« من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام . من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم اینست که دکترم را عوض کنم می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم .
 
Omid
نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

سگ و قصاب جمعه 1391/12/18 16:16
سگ و قصاب www.dafineh.blogfa.com

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

سکاکی دوشنبه 1390/04/27 20:46

((سراج الدين سكاكي)) از علماي اسلام بوده و در عصر خوارزمشاهيان مي زيسته و از مردم خوارزم بوده است.
سكاكي نخست مردي آهنگر بود. روزي صندوقچه اي بسيار كوچك و ظريف از آهن ساخت كه در ساختن آن رنج بسيار كشيد. آن را به رسم تحفه براي سلطان وقت آهن ساخت كه در ساختن آن رنج بسيار كشيد آن را به رسم تحفه براي سلطان وقت برد. سلطان و اطرافيان به دقت به صندوقچه تماشا كردند و او را تحسين نمودند.
در آن وقت كه منتظر نتيجه بود مرد دانشمندي وارد شد و همه او را تعظيم كردند و دو زانو پيش روي وي نشستند. سكاكي تحت تاءثير قرار گرفت و گفت: او كيست ؟ گفتند: او يكي از علماء است.
از كار خود متاءسف شد و پي تحصيل علم شتافت. سي سال از عمرش ‍ گذشته بود، كه به مدرسه رفت و به مدرس گفت: مي خواهم تحصيل علم كنم. مدرس گفت: با اين سن و سال فكر نمي كنم به جائي برسي، بيهوده عمرت را تلف مكن.
ولي او با اصرار مشغول تحصيل شد. اما به قدري حافظه و استعدادش ‍ ضعيف بود كه استاد به او گفت: آن مساءله فقهي را حفظ كن ((پوست سگ با دباغي پاك مي شود)) بارها آن را خواند و فردا در نزد استاد چنين گفت: ((سگ گفت: پوست استاد با دباغي پاك مي شود!)) استاد و شاگردان همه خنديدند و او را به باد مسخره گرفتند.
اما تا ده سال تحصيل علم نتيجه اي برايش نداشت و دلتنگ شد و رو به كوه و صحرا نهاد به جائي رسيد كه قطره هاي آب از بلندي بروي تخته سنگي مي چكيد و بر اثر ريزش مداوم خود، سوراخي در دل سنگ پديد آورده بود.
مدتي با دقت نگاه كرد، سپس با خود گفت: دل تو از اين سنگ، سخت تر نيست، اگر استقامت داشته باشي سرانجام موفق خواهي شد. اين بگفت و به مدرسه بازگشت و از چهل سالگي با جديت و حوصله و صبر مشغول تحصيل شد تا به جائي رسيد كه دانشمندان عصر وي در علوم عربي و فنون ادبي با ديده اعجاب مي نگريستند.
كتابي به نام مفتاح العلوم مشتمل بر دوازده علم از علوم عربي نوشت كه از شاهكارهاي بزرگ علمي و ادبي به شمار مي رود.

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

فقر شنبه 1389/12/07 10:0

فقر، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست
طلا و غذا نیست

فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند

فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند

فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود

فقر ، همه جا سر میكشد

فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است

 دکتر شریعتی

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

شرط بندی دوشنبه 1389/12/02 12:33

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .

مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند .

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

50$ دوشنبه 1389/11/18 21:59

 

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.


بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |


• یا علی، هر کس خشم خود را فرو خورد در حالیکه قدرت بر انتقام داشته باشد، خداوند روز قیامت او را در محل امنی قرار خواهد داد و مزه عفو را خواهد چشید.

• یا علی، آنکس که مردم از شر زبانش در امان نباشند، اهل آتش است.

• یا علی، بدترین مردم کسی است که مردم از ترس، او را احترام کنند تا از شرش در امان باشند.

• یا علی، آنکس که برای دین و دنیای تو سودی ندارد، خیری در همنشینی با او نیست.

• یا علی، شایسته است که مومنین دارای هشت خصلت باشند:

وقار در هنگام مصیبتهای بزرگ، شکیبایی در هنگام ابتلا و گرفتاری، سپاسگزاری در هنگام وسعت زندگی، قناعت به آنچه که خداوند به او داده است، ظلم نکردن به دشمنان، تحمیل نکردن خود به دوستان، گرفتن ناراحتی بر خویشتن و آسایش مردم از دست او.

• یا علی، خوشا به حال کسی که عمرش به درازا کشد و کردارش نیکو باشد.

• یا علی، چهار عمل است که اگر انسانی مرتکب شد، پاداش آنرا زود درمی‌یابد: مردی که به او نیکی می‌کنی و او در برابر نیکی تو بدی می‌کند؛ کسی که با او دشمنی نداری و او با تو دشمنی می‌کند؛ کسی که با او هم پیمان شده‌ای و به عهد خود وفا کرده‌ای، ولی او به تو خیانت کرده است؛ کسی که با نزدیکانش رفت و آمد داشته باشد، اما آنها با او قطع رحم کنند.

• یا علی، سه چیز از مکارم اخلاق در دنیا و آخرت است: کسی که به تو ستم کرده از وی درگذری، با کسی که با تو قطع ارتباط کرده ارتباط برقرار کنی، در برابر کسی که از روی نادانی موجب ناراحتی تو شده صبور باشی.

• یا علی، از چهار چیز قبل از رسیدن چهار چیز هر چه زودتر استفاده کن: از جوانی قبل از پیری، از تندرستی قبل از بیماری، از توانگری قبل از تنگدستی و از زندگی قبل از مرگ.

• یا علی، چهار خصلت است که هر کس آنها را دارا باشد، خداوند برای او خانه ای در بهشت می‌سازد: کسی که یتیمی را پناه دهد، و به ناتوانی ترحم کند، و به پدر و مادرش نیکی کند، و به زیردستانش با محبت رفتار نماید.

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

اربعین پارسال سه شنبه 1389/11/05 13:55

ساعت ماشین سعید یازده و چهار دقیقه را نشان می داد. گفتم:
«خب سعید جان من برم خونه»
پوزخندی زد و گفت:
«برو بچه مثبت برو تا حاج مرتضی نگه بنده زاده دیرکرد»
می دانست که دوست ندارم کسی ادای پدرم را درآورد. خواستم برای آخرین بار با او شرط کنم که
دیدم جواد سرتاخت به سمت ماشین می دود. در را باز کرد و روی صندلی عقب دراز کشید. نفس زنان گفت:
« مثل اسب دویدم تا خر نشید سرشب برید خونه»
سعید که دماغش را بالا می کشید نگاه تحقیر آمیزی به جواد انداخت. همیشه می گفت از این پسره خوشم نمی آید. سمج است و هرچه با اشاره بگویی دوست نداریم با ما باشی خودش را به آن کوچه می زند و مثل کَنه به آدم می چسبد.
گفتم:
«ما داشتیم خداحافظی می کردیم»
جواد که حالا نفسش جا آمده بود سه تا سیگار از جیبش در آورد و به ما تعارف کرد. سیگارها در جیبش خیس شده بود. سعید پوزخندی زد و گفت:
«چرا مثل آدم یه پاکت سیگار نمی خری؟ پول نداری یا تو هم مثل این از ابوی می ترسی؟»
خنده شان حالم را گرفت. درماشین را باز کردم و گفتم:
«شب به خیر»
 سعید دستم را کشید و ناچار شدم در ماشین بمانم. اشاره ای کرد که منظورش این بود اول باید جواد پیاده شود. با این که گاهی توی جمع آدم را ضایع می کرد، اما همیشه به همه می گفت رفیق فابریک من محمد است. جواد گفت:
«یک پیشنهاد خفن برای این که ببینیم کی از باباش می ترسه»
سعید گفت:
«بنال»
جواد گفت:
«بریم چالوس»
این بار صدای خنده من و سعید بود که حال جواد را گرفت. با ناراحتی گفت:
«ببین آقا سعید مردی به پول و پاکت سیگار و پژو206 نیست. مردی به اینه که بتونی پاتو بذاری رو گاز و تا چالوس یه نفس بری»
سعید که معلوم بود عصبانی شده گفت:
«خوبه! این دفعه نه نه عروس مردونگی رو برای ما تعریف کرد»
جواد با ناراحتی در را باز کرد و گفت:
«حیف این ماشین که دست یه بچه پولداره...»
حرفش را ادامه نداد اما من و سعید فهمیدیم حرفش چه بود. سعید ماشین را به دنده گذاشت و داد زد:
«اون در صاحب مرده رو ببند»
جواد در را بست و سعید گاز ماشین را گرفت. جواد فریاد زد:
« آهان! به این می گن 206 تیپ شیش»
ترسیده بودم به سعید گفتم:
«کجا داریم می ریم؟»
نگاه معناداری کرد و گفت:
«مگه ندیدی چه زری زد. فکرکرده من...»
هر وقت سعید این طور نگاه می کرد ازش می ترسیدم. آن قدر به من خوبی کرده بود که بعضی وقت ها نتوانم به او نه بگویم، اما آن شب نمی دانستم باید چه کار کنم. ساکت شدم وشاید چند لحظه هم خوابم برد. وسط راه بود که صدای ضبط را کم کردم و به سعید گفتم:
«کی برمی گردیم؟»
سعید گفت:
«نگران نباش پسر خوب داداش سعیدت رو که می شناسی. نمی ذارم ضایع بشی. مگه حاج مرتضی امشب رو مسجد نمی مونه؟»
گفتم:
«درسته»
گفت:
«خیلی خب! پس نگران چی هستی؟ فردا قبل از غروب تهرانیم. تا حاج مرتضی نهار اربعین هیاتی ها رو بده و دیگ های مسجد رو بشوره ما رسیدیم. مادرت هم که هماهنگه مادر من زنگ می زنه می گه شب رو تو خونه ما درس می خوندن. راستی ریاضی من ضعیف بود یا تو؟»
هر دو با صدای بلند خندیدیم و سعید صدای ضبط را زیاد کرد.
دو رو برم همه سینه می زنند. اما من هر چه می کنم حس و حال سینه زدنم نمی آید. نمی توانم از فکر آن روز خارج شوم. کُری سعید و جواد تمام نمی شد. لب دریا چادرهوا کرده بودیم که آن دو تا را دیدیم. اگر کُری این دوتا نبود آن دوتا داشتند شرّشان را کم می کردند. باز هم جواد بود که لج سعید را درآورد و گفت:
«دِ می دونم این کاره نیستی داداش»
سعید هم که می خواست کم نیاورد جلو رفت و سرحرف را باز کرد.
بازهم کِرم ریختن جواد بود که سعید را جو گیر کرد تا آن دو تا را سوار ماشین کند. من حسابی ترسیده بودم و یک سره به سعید نگاه می کردم. سعید که صورتش سرخ شده بود سعی می کرد هر وقت به من نگاه می کند لبخند بزند. یک بار کنار دریا صورتم را بوسید و گفت:
«ممنون که تنهام نذاشتی. قول میدم جبران کنم»
صدای اسماعیل را همیشه دوست داشتم. اسماعیل تا سال پنجم هم کلاسم بود. پدرش دوست داشت او مداح بشود و حالا کم کم داشت مداح کاملی می شد. اوایل که می خواند مسخره اش می کردم اما الان دو سه سالی هست که سوز صدایش حس خوبی به من می دهد. همه سینه می زنند و بغض گلویم را گرفته است اما نه دستم به سینه زدن می رود و نه اشکی به چشمم می آید.
یاد سعید می افتم که وقتی پلیس تابلوی ایست را جلوی ما گرفت، پا را روی گاز گذاشت و از جاده کنده شد. جواد که با آن دو نفرعقب نشسته بودند سعی می کردند ترسشان را پنهان کنند.
جواد که آن روز به اندازه همه عمرش باکلاس شده بود گفت:
«می گم سعید جون می خوای نگه دار ما که خلافی نکردیم»
سعید گفت:
«خفه شو گواهی نامه من توقیفه »
جواد با صدای لرزان گفت:
«اِ خب چرا زودتر نگفتی تا من بشینم پشت ماشین؟»
سعید فریاد زد:
«چیه؟ تو که خیلی مرد بودی حالا ترسیدی؟»
جواد و آن دو نفر سرشان را چرخانده بودند و پشت سر را نگاه می کردند. سعید دائم به آینه بغل نگاه می کرد و گاز می داد.
بعد از سفر چند بارسعید وجواد را دیدم اما دیگرنمی بینمشان. جواد که مهم نیست اما دلم نمی خواهد سعید از دستم ناراحت باشد. اصلا من که کار بدی نکردم.
اسماعیل روضه آخر را شروع کرده است. همه گریه می کنند. مادرم بیشتر از همه اشک می ریزد. احساس می کنم اشکم شُل شده و می خواهد بیرون بیاید. مادر سعید هم  توی اتاق است. کنار مادر من ایستاده و گریه می کند.
اسماعیل روضه اربعین می خواند:
« کاروان اسراء به کربلا رسید. راوی می گه دیدم زن ها و بچه ها مثل برگ پاییز که از درخت به زمین می ریزه از کجاوها به زمین افتادند. دوان دوان به طرف تربت اباعبدالله...»
یاد لحظه ای افتادم که در را باز کردم و بیرون پریدم. ماشین به هوا پرت شد و نمی دانم کجا رفت.
مادر سعید گریه می کند. صدای گریه اتاق را پرکرده است. دوتا پرستار هم توی اتاق هستند و گریه می کنند. در این یک سال آن قدر بالای سر من سر شیفت شب جنگیده اند که صدایشان را می شناسم. یک شب به هم می گفتند:
«بیان اعضای بدن این رو بدن به بقیه»
آن شب مادرم مثل هرشب زیارت عاشورا خواند اما بیشتر ازهمیشه گریه کرد. شاید حرف پرستارها را شنیده بود.
احساس می کنم اشکم شل شده و در حال آمدن است. گوشه چشم راستم خیس می شود. بچه که بودم وقتی با صورت کثیف گریه می کردم، صورتم می سوخت. الان هم صورتم می سوزد. یاد بچگی ام می افتم. صدای اسماعیل می آید. سوز صدایش را دوست دارم. چرا بچه ها از کجاوه افتادند؟ چرا من از ماشین پرت شدم؟ چرا سعید به دیدنم نمی آید؟ چرا بچه ها از کجاوه افتادند؟
گلویم باز و بسته می شود. نفسم به شماره می افتد. صدای اسماعیل می آید. بدنم تکان می خورد. انگار گریه می کنم. مادرم فریاد می زد: «یا امام حسین»
همه به طرف تخت من می آیند...

 http://www.louh.com/content/4616/default.aspx علیرضا آرام

 

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

نابغه های کودن یکشنبه 1389/10/26 20:40

 

آلبرت اینشتین در کودکی دچار بیماری دیسلسیک بود. یعنی معنی و مفهوم کلمات و عبارات را درست تشخیص نمی داد. معلم آلبرت اینشتین او را عقب مانده ذهنی، غیر اجتماعی و همیشه غرق در رویاهای احمقانه توصیف می کرد، ضمنا وی دوبار در امتحانات کنکور دانشگاه پلی تکنیک زوریخ مردود شد!
 

توماس ادیسون که معلمانش از آموزش او در مدرسه عاجز مانده بودند در تمام طول تحصیل کم ترین نمره ها را از درس فیزیک می گرفت ولی همین شخص بعدها موفق شد بیش از هزار وصد وپنجاه اختراع به جامعه بشریت عرضه کند که بیشتر آنها در زمینه علم فیزیک بوده است!


 
بتهون معلم او می گفت در طول زندگیش "اوچیزی یاد نخواهد گرفت"

 

پیکاسو یکی از معروفترین نقاشان جهان بدون کمک و حضور پدرش که در زمان امتحانات کنارش می نشست نمی توانست در درس هایش نمره قبولی کسب کند!


 
هیلتون که مالک بیش از 300هتل در سرتاسر دنیاست در دوران کودکی برای گذران زندگی مجبور بود کف سالن‌ها و هتل ها را طی بکشد!



جیمز وات که مخترع ماشین بخار بود فردی کودن توصیفش می کردند!

 


امیل زولا نویسنده بزرگ فرانسوی دانش آموزی تنبل بود که در مدرسه از درس ادبیات معمولا نمره صفر می گرفت!

 

ناپلئون بناپارت مدرسه خود را با رتبه 42 به عنوان یک دانش آموز غیر ممتاز ترک کرد!

 
لویی پاستور در مدرسه یک محصل متوسط بود و در دوره لیسانس در درس شیمی بین 22 نفر رتبه 22 را کسب کرد!

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

طعم عشق به میهن چهارشنبه 1389/10/15 21:27

میترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله نموده سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفته و به مار پیشکش کرد مار بدورش پیچید و او را با خود از شهر ببرد چون از شهر دور شدند ماری دیگر بر سر راه آنها سبز شد و بدین طریق میترادات از مهلکه گریخت به سوی شهر خویش باز گشت مردم شادی می کردند و نوازندگان می نواختند او هم شاد شد اما همه چیز برایش غریبه و نا آشنا بود چون بر لب جوی آبی نشست موهای خویش را خاکستری دید زنی کامل در آب دیده می شد از ترس از خواب پرید و ساعتها بر خود لرزید . میترادات در آن هنگام تنها 14 سال داشت . چند سال گذشت در پایان جنگ ایران سلوکیان (جانشینان اسکندر) فرمانروای آنها اسیر شده و به ایران آوردنش .

آن شب در زیر نور مهتاب مهرداد به دخترش میترادات گفت ای عزیزتر از جان می خواهم همسر دمتریوس فرمانروای اسیر شده سلوکیان شوی . رایزاننم می گویند اگر دمتریوس را عزیز داریم در آینده او دودمان سلوکیان را تضعیف خواهد کرد و در نهایت ما می توانیم برای همیشه آنها را نابود کنیم و تو می دانی آنها چقدر از ایرانیان را کشته اند آیا قبول می کنی همسر او شوی ؟ دختر به پدر نگاهی کرد و خوابش را بیاد آورد .
در دل گفت آه ای پدر ، آه ای پدر من این مار را قبلا در خواب دیده ام و می دانم کی باز خواهم گشت زمانی که دیگر نیمی از موهایم سفید شده اما بخاطر ایران و شادی مردمم خواهم رفت .

سرش را پایین انداخت و گفت پدر هر چه شما تصمیم بگیرید همان می کنم پادشاه ایران دخترش را در آغوش گرفته موی سر او را بوسید و گفت دخترم می دانی که چقدر دوستت دارم .
میترادات در دل می دانست آغوش مار در انتظار اوست اما صدای شادی ایرانیان آرام ش می کرد همچون آرامش آغوش پدر ، و آرام گریست .
اندیشمند میهن دوست کشورمان ارد بزرگ می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .
سالها گذشت میترادات که به ایران باز گشت همه چیز همانگونه بود که در خواب دیده بود بر لب همان جوی آب نشست خود را در آن دید اشکهایش با آب جوی در هم آمیخت و طعم میهن پرستی را برای روح و جان ایرانیان به یادگار گذاشت .

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

 

اين بيماري شما بايد فوري درمان بشه:
يعني من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه اين بيماري خيلي ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتيبش رو بدم!

خوب بگيد ببينم مشکلتون از کي شروع شد:
يعني من از بيماريتون چيزي نفهميدم و ايده‌اي ندارم و اميدوارم شما خودتون سرنخي به من بدين!

يک وقت ديگه از منشي براي آخرهاي اين هفته بگير:
يعني من امروز با دوستام دوره دارم، بايد برم زودتر بزن به چاک!

هم خبرهاي خوب و هم خبرهاي بد براتون دارم:
يعني خبر خوب اينه که من قراره يه ماشين جديد بخرم و خبر بد اينکه شما بايد پول اونو بدين!

من به اين آزمايشگاه اطمينان دارم بهتره آزمايشهاتون را اونجا انجام بدين:
يعني من 40 درصد از پول آزمايش بيماراني که به اونجا معرفي مي کنم را مي‌گيرم!

دارويي که براتون نوشتم داروي خيلي جديديه:
يعني من دارم يه مقاله علمي مينويسم و ميخواهم از شما مثل موش آزمايشگاهي استفاده کنم!

اگه تا يک هفته ديگه خوب نشديد يه زنگ به من بزنيد:
يعني من نمي دونم بيماريتون چيه شايد خود به خود تا يک هفته ديگه خوب بشه!

بهتره چندتا آزمايش تکميلي هم انجام بدين:
يعني من نفهميدم بيماريتون چيه. شايد بچه‌هاي آزمايشگاه بهتون کمک کنن!
جوک
ابن بيماري الان خيلي شايعه:
يعني اين چندمين مريضيه که اين هفته داشتم بايد حتما امشب برم سراغ کتابهاي پزشکي و درمورد اين بيماري مطالعه کنم!

اگه اين عوارض از بين نرفت هفته ديگه زنگ بزنيد وقت بگيرين:
يعني تا حالا مريضي به اين سمجي نداشتم خدا را شکر که هفته ديگه مسافرتم و مطب نميام!

فکر نمي کنم رفتن پيش فيزيوتراپيست فايده‌اي داشته باشه:
يعني من از فيزيوتراپيستها نفرت دارم نرخ‌هاي ما رو شکستن!

ممکنه يک کمي دردتون بياد:
يعني هفته پيش دو تا مريض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!

فکر نمي‌کنيد اين همه استرس روي اعصابتون اثر گذاشته باشه:
يعني من فکر مي کنم شما ديوونه هستين و اميدوارم يک روانشناس پيدا کنم که هزينه‌هاي درمانتون رو باهاش قسمت کنم

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

من رفتَنیَم ! جمعه 1389/10/10 21:12

اومد پیشم. حالش خیلی عجیب بود. فهمیدم با بقیه فرق میکنه.

گفت :حاج آقا دوتا سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز وخوردنی شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و

قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن

خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

گفت: اما سوال بعدیم اینه که من با یاد مرگ آدم شدم

دیگه دین به چه درد من میخوره و یا اینکه با من چی میکنه؟

گفتم: اتفاقا دین به درد آدما میخوره نه غیر آدما، تازه شما از این به بعد

با دین محب میشی

بزرگترین کار دین محب کردنه عاقلهاست

و انسان کامل یعنی بشر غرق شده در دریای حب و عقل

خنده ی زیبایی روی لبش نشست

انگار چشمهاش پنجره شده بود به رو به اقیانوس آرام

مثل خودش آرام آرام آرام

خداحافظی کرد و تشکر

داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم

با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد و هم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم

گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم

گفتن: نه

گفتم: خارج چی؟

و باز گفتند : نه!

خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت
رفت و دل منو با خودش برد

یاد مرگ زندگی بخش است، باور کنیم!

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

توبه چهارشنبه 1389/10/08 13:39

امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر:

ای مالک!
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،
فردا به آن چشم نگاهش مکن 

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی !

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/16737/33

نوجوانان در سال‌های درس و مدرسه، اضطراب امتحان را تجربه می‌كنند اما تجربه سال پیش از شركت در كنكور بسیار متفاوت است. در این شرایط فشار غیرمنطقی والدین از یك‌سو و فشار جامعه از سوی دیگر هم می‌تواند با تشدید اضطراب نوجوان كنكوری، او را در ورطه یك سیكل معیوب گرفتار كند.

نوجوانان در سال‌های درس و مدرسه، اضطراب امتحان را تجربه می‌كنند اما تجربه سال پیش از شركت در كنكور بسیار متفاوت است. در این شرایط فشار غیرمنطقی والدین از یك‌سو و فشار جامعه از سوی دیگر هم می‌تواند با تشدید اضطراب نوجوان كنكوری، او را در ورطه یك سیكل معیوب گرفتار كند. هرچند اضطراب به میزان جزئی می‌تواند دانش‌آموزان كنكوری را به جلو هل بدهد و باعث پیشرفت و ترقی‌شان شود، اما اضطراب مزمن از مخرب‌ترین احساساتی است كه تمام توانایی و قدرت دانش‌آموز كنكوری را هدف می‌گیرد و حتی بر قدرت سیستم ایمنی بدن وی نیز تا حد قابل‌توجهی تاثیر منفی دارد تا حدی كه نوجوان كنكوری كه دچار اضطراب مزمن شده، بیشتر از دیگر دوستانش بیمار می‌شود. طبق آمارهای علمی، دانش‌آموزان مضطرب حداقل دوبرابر سایر دانش‌آموزان سرما می‌خورند یا به بیماری‌های عفونی مبتلا می‌شوند. اما این مشكل هم مثل هر مشكل دیگری، راه‌حل دارد. این مطلب نگاهی می‌اندازد به توصیه‌های كارشناسان آموزشی برای كنترل نوجوانان كنكوری كه دچار اضطراب هستند.
 
برنامه‌ریزی
بارها كارشناسان مختلف بر تهیه  جدول زمان‌بندی برای روزهای قبل از امتحان كنكور تأكید كرده‌اند. اما كمتر دانش‌آموزی پیدا می‌شود كه این مسأله را جدی بگیرد. گذشته از مواردی كه دانش‌آموز خواندن مجدد كل كتاب‌های درسی را به چندماه باقیمانده تا امتحان كنكور موكول می‌كند، مواردی هم هستند كه مطالب درسی یاد گرفته شده بیش از اندازه بازخوانی می‌شوند. این هم تنها به دلیل زمان‌بندی غلط و دوره ناصحیح كتاب‌های درسی در نوجوان كنكوری كه ذهنش به هم ریخته، بروز می‌كند زیرا وی هر لحظه می‌ترسد كه از فلان مطلب در فلان كتاب  نتواند در امتحان كنكور نمره و درصد خوب و مطلوبی كسب كند. برای همین است كه اگر یك جدول زمان‌بندی شده وجود داشته باشد، نوجوان می‌تواند در یك زمان‌بندی صحیح با تمام دقت كافی هم مطالعه كند و هم به استراحت بپردازد.
در برنامه‌ریزی برای درس خواندن در روز‌های قبل از امتحان كنكور نوجوان باید فاصله‌های زمانی خاصی برای استراحت كردن در نظر بگیرد. البته بهتر است فاصله این استراحت‌ها براساس سختی یا آسانی مطالب مورد مطالعه تنظیم شود. در چنین برنامه‌ای مواردی كه باید در روزهای آخر باقیمانده تا امتحان دوره شوند، به دقت نوشته می‌شوند و سپس براساس شدت سختی مرتب می‌شوند. تنها در این صورت است كه نوجوان كنكوری مدت‌زمان لازم را برای دوباره‌خوانی هر موضوع و نكته تستی در نظر می‌گیرید و می‌تواند زمان‌بندی درستی انجام دهد.
حتی اگر مطلبی بسیار دشوار باشد و مدت بسیار طولانی‌ای برای یادگیری آن مورد نیاز باشد، نوجوان كنكوری می‌تواند از خواندن آن صرف نظر كند و به جای آن مطالب دیگری را كه آسان‌تر هستند دوباره خوانی كند و سپس در زمان معین و مناسب موارد كنار‌گذاشته شده را بخواند. با این روش احتمال پاسخ دادن به اكثر سوالات بخش‌های ساده بالاتر می‌رود و نوجوان می‌تواند در روز كنكور نمره و درصد بالاتری در هر درس كسب كند، بدون آنكه لازم باشد با اضطراب یادگیری و یادآوری نكته‌های دشوار دست و پنجه نرم كند.

استراحت
در برنامه‌ریزی برای درس خواندن در ماه‌های قبل از امتحان كنكور باید فاصله‌های زمانی خاصی برای استراحت كردن در نظر گرفته شود چراكه ذهن یك دانش‌آموز كنكوری بیشتر از درس خواندن به استراحت احتیاج دارد. البته بهتر است فاصله این استراحت‌ها بر اساس سختی یا آسانی روزهای درسی و میزان مطالعه تنظیم شود. اما نكته مهم این است كه استراحت كردن نباید با فعالیت‌های پر سر و صدا همراه باشد.
در واقع تماشای تلویزیون یا گوش دادن به موسیقی با صدای بلند به جای آرامش باعث بروز اضطراب مضاعف و حواس‌پرتی دانش‌آموز كنكوری می‌شود. استراحت‌هایی كه برای ماه‌های قبل از كنكور برای دانش‌آموزان مفید است باید هم برای ذهن و هم برای جسم مؤثر باشد. استراحت صحیح باعث می‌شود تمركز نوجوان كنكوری از دست نرود و در ضمن خستگی كه خود به عاملی برای تشدید اضطراب تبدیل می‌شود نیز فرصت بروز پیدا نكند.

خواب راحت
هفت ساعت خواب كامل برای فعالیت مناسب بدن هر انسانی امری حیاتی است. درواقع مهم نیست چه ساعتی می‌خوابید یا چه ساعتی از خواب بیدار می‌شوید. مهم این است كه وقتی می‌خواهید مطالب درسی را دوره كنید كاملا هوشیار باشید و تمركز كافی داشته باشید.قبل از امتحان كنكور هر چیز را كه باعث حواس‌پرتی می‌شود را كاملا كنار بگذارید. توجه به هر اتفاق بزرگی در اطراف‌تان باعث از بین رفتن تمركز شما می‌شود. وقتی تمركزی روی درس وجود ندارد اضطراب خود به خود به وجود می‌آید. پس سعی كنید یك ساعت قبل از به بستر رفتن، دیگر مطالعه نكنید. در ضمن بهتر است به عضلات خود هم استراحت بدهید و فعالیت بدنی شدید هم انجام ندهید. داشتن خواب كافی یكی از مهم‌ترین فاكتورها در كنترل اضطراب در ماه‌هایی است كه دانش‌آموزان تا كنكور پیش‌روی دارند.

تغذیه سالم
دانش‌آموزان كنكوری باید غذاهایی مملو از ویتامین و پروتئین كه همیشه بهترین انتخاب روزهای مطالعه است را در برنامه‌ریزی غذایی خود قرار دهند. مصرف میوه و سبزیجات تازه ذهن نوجوان كنكوری را فعال نگه می‌دارد و همین مساله باعث یادگیری بهتر و كاهش اضطراب می‌شود. در ضمن بهتر است دانش‌اموزان برای یك سال دور قهوه، چای و نوشابه‌های گازدار را خط بكشند زیرا كافئین موجود در این نوشیدنی‌ها باعث می‌شود آنها بیش از اندازه  بیدار بمانند ولی ذهن‌شان قدرت به خاطر آوردن مطالب را در جای مناسب نداشته باشد.

تمركز و مثبت اندیشی
در ماه‌های آمادگی برای كنكور نوجوانان باید از هر چیز كه باعث حواس‌پرتی‌ ذهن‌شان می‌شود دوری كنند؛ چراكه هر اتفاق بزرگ یا كوچكی كه در اطرافش رخ می‌دهد زمینه از بین رفتن تمركزش را به وجود می‌آورد. وقتی تمركزی روی درس وجود نداشته باشد، اضطراب هم به وجود می‌آید و دانش‌آموز كنكوری دچار پریشانی می‌شود. بهتر است نوجوانان در این روزها ذهن خود را در كنار افكار افرادی بگذرانند كه به روحیه‌شان آسیب وارد نشود یا به قولی انرژی مثبت كسب كنند نه منفی. اصولا هر وقت فكری منفی به سراغ نوجوان كنكوری بیاید در این شرایط او می‌تواند فورا همان فكر را به شكل مثبت تغییر دهد و با صدای بلند برای خود تكرار كند كه من می‌توانم. من توانمندم. همیشه از افكاری این‌طوری كه همه بچه‌ها یك دور كامل فلان درس را خوانده‌اند و به آن مسلط هستند اما من هنوز با كتاب سر و كله می‌زنم، فرار كنید زیرا این فكر كاملا منفی است و تمركز شما را از بین می‌برد..

آرامش
در ماه‌های باقیمانده تا كنكور قبل از دوره كردن هر مطلب جدید نفس عمیق بكشید و سعی كنید ذهن خود را از هر فكر دیگری پاك كنید. در ضمن در پایان جدول زمان‌بندی كه برای خود تهیه كرده‌اید زمانی را برای قدم‌زدن در هوای آزاد در نظر بگیرید. این كار باعث می‌شود در روزهای آمادگی كنكور احساس آرامش عمیقی به شما دست دهد. بدانید با به‌كارگیری هر یك از این روش‌های می‌توانید موفق شوید بدون اینكه دل‌تان بلرزد و هر لحظه اضطراب داشته باشید.

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

"و خدا طوطی و کلاغ را زشت آفرید.

طوطی اعتراض کرد و زیبا شد.

کلاغ به رضای خدا تن در داد و حال؛ طوطی در قفس است و کلاغ آزاد و رها".

این جمله را فروشنده‌ی دوره‌گردی بر روی تکه مقوایی با زغال! نوشته بود و به دکه کوچک فلزیش آویزان کرده بود.

وقتی امروز این را دیدم، یقین کردم که برای آن‌که حرف بزرگ و مغزداری بزنی، لازم نیست شکل و شمایل انسان‌های دانشمند! را به خود بگیری.

یک دوره‌گرد پیر هم می‌تواند با یک تکه مقوا و ذره‌ای ذغال، اما  فکری آسمانی، به من بیاموزد و یا لااقل یادآوری کند که راضی باش به رضای خدا؛ حتی اگر زشت آفریدت، که در آن هم حکمتی نهفته است.

خدای را شاکرم که امروز تلنگری بر من زد.

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

بسم‏الله الرحمن الرحيم

اين وصيتنامه‏اى است كه اميرالمؤمنين، على بن ابيطالب بدان وصيت مى‏كند: گواهى مى‏دهد كه معبودى جز خداى نيست كه يگانه است و شريك ندارد و نيز گواهى دهد كه محمد(ص) بنده و رسول اوست، كه خداوند او را به راهنمايى و دين حق فرستاد تا بر همه اديان پيروزش كند، اگرچه مشركان آن را ناخوش دارند. درود و بركات خدا بر او باد! «همانا نماز و پرستش و زندگى و مرگ من از آن خداوندى است كه پروردگار جهان است و شريكى براى او نيست و بدان مأمور گشته‏ام و منم از نخستين مسلمانان».


اى حسن! من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر كسى‏كه اين وصيتنامه به او برسد، به تقوا و ترس از خداوندى كه پروردگار شماست، سفارش مى‏كنم و بايد نميريد جز اينكه مسلمان باشيد و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد؛ زيرا به راستى من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: اصلاح دادن ميان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دين را تباه ساخته و از بين مى‏برد، افساد ميان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلى العظيم [نيرويى جز به وسيله خداى بزرگ نيست]. به خويشان و ارحام خويش توجه داشته باشيد و به آنان پيوند كنيد، صله رحم كنيد تا خداوند در روز قيامت حساب را بر شما آسان گرداند.

الله الله فى الايتام، فلا تغبوا افواههم، ولا تضيعوا بحضرتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد، درباره يتيمان، پس براى دهنهاشان به سبب سنگدلى‏تان نوبت قرار ندهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه نگاهشان داريد).


الله الله فى جيرانكم، فانهم وصيه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره همسايگانتان كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش كرده و پيوسته درباره آنان توصيه مى‏فرمود، به اندازه‏اى كه ما گمان كرديم براى همسايگان از همسايه خود ارث قرار مى‏دهد و حرمت آنان به حدى است كه سهمى در مالشان براى همسايه تعيين كرده!


الله الله فى القرآن، فلايسبقكم الى العمل به احد غيركم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره قرآن مبادا كسى به عمل‏كردن بدان بر شما سبقت جويد.

الله الله فى الصلاه فانه خير العمل وانها عمود دينكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره نماز؛ زيرا كه نماز ستون دين شماست.


الله الله فى بيت ربكم لاتخلوه ما بقيتم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره خانه پروردگارتان (خانه كعبه)، مبادا تا زنده هستيد، آن خانه از شما خالى‏ بماند، كه اگر رها شد، مهلت داده نمى‌شويد و به عذاب دچار مى‏گرديد و اگر از شما خالى ماند، كيفر خداوند فرصت زندگى به شما نمى‏دهد.


الله الله فى الزكاه فانها تطفى غضب ربكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد در دادن زكات اموال خود كه زكات خشم پروردگار را فرونشاند.


الله الله فى شهر رمضان فان صيامه جُنه من النار: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره روزه ماه رمضان؛ زيرا كه آن براى شما چون سپرى است از آتش دوزخ.


الله الله فى الفقراء والمساكين فشاركوهم فى معاشكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره بينوايان و مسكينان و آنها را در زندگى خود شريك سازيد و از خوراك و لباس خود به آنها نيز بدهيد.


الله الله فى الجهاد باموالكم وانفسكم والسنتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره پيكار كردن در راه خدا به مالها و جانها و زبانهاى خويش.


الله الله فى ذريه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره امت پيغمبرتان، مبادا در ميان شما ظلم و ستمى واقع شود.


الله الله فى اصحاب نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره اصحاب پيغمبرتان؛ زيرا كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش فرموده.


الله الله فى النساء وفيما ملكت ايمانكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره زيردستانتان، غلامان و كنيزان؛ زيرا كه آخرين سفارش و وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه فرمود: «من شما را درباره دو دسته ناتوان كه زيردست شما هستند، سفارش مى‏كنم».


آنگاه فرمود:


الصلاه الصلاه، لا تخافوا فى الله لومه لائم...: نماز! نماز! درباره خداوند از سرزنش مردمان نهراسيد؛ چه، هر كس به شما ستم كند يا انديشه بد داشته باشد، خداوند شر او را كفايت فرمايد. با مردم به نيكى سخن بگوييد، همان‏طور كه خدا فرمود. امر به معروف و نهى از منكر را ترك مكنيد كه رشته كار از دست شما بيرون شود، آنگاه هر چه دعا كنيد و از خداوند دفع شر خواهيد، پذيرفته نگردد و به اجابت نرسد.


بر شما باد هنگام معاشرت، به فروتنى و بخشش و نيكويى درباره يكديگر. و زنهار از جدايى و تفرقه و پراكندگى و روى‏گردانيدن از هم. و در نيكوكارى، يار و مددكار يكديگر باشيد و بر گناه و ستمكارى كمك مباشيد كه شكنجه و عذاب خدا بسيار سخت است.


خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پيغمبرش را در حق شما حفظ فرمايد، اكنون با شما وداع مى‏كنم و شما را به خدا مى‏سپارم و سلام و رحمتش را بر شما مى‏خوانم.


***

در كافى آمده است كه پس از پايان وصيت پيوسته مى‏گفت: «لااله‏الاالله» تا وقتى كه روح مقدس آن حضرت به ملكوت اعلى پيوست. در نهج البلاغه است كه در پايان وصيت، امام(ع) فرزندان خود را مخاطب ساخته بدانها فرمود:


اى فرزندان عبدالمطلب، نيابم (و نبينم) شما را كه در خون مسلمانان فرو رويد (و دست به كشتار مردم زنيد) به بهانه اينكه بگوييد: «اميرالمؤمنين كشته شده» (و هر كارى بخواهيد، به اين بهانه انجام دهيد) و بدانيد كه در برابر من، جز كشنده من كسى نبايد كشته شود. بنگريد چون من از ضربت او از دنيا رفتم، يك ضربت به او بزنيد و او را مثله مكنيد كه من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: «از مثله كردن بپرهيزيد. اگر چه به سگ گزنده و هار باشد!»

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

www.dafineh.blogfa.com

 امام سجاد وقتی با خدا حرف می­زند خیلی عاشقانه حرف می­زند. عشق و عاشقی کردن با خدا چه باشکوه و چه لذت­بخش است؛ ابراز عشق به خدایی با آن همه قدرت و آن همه مهربانی و زیبائی. مناجاتی که اوج دعاهای ماه رمضان است دعایی است که ابوحمزه­ی ثمالی از قول امام چهارم نقل کرده است؛ طولانی است ولی آن­قدر لطیف  و عاشقانه است که اگر کسی معنای آن را بفهمد، گذر زمان را نمی­فهمد. درست مثل صحبت هر عاشق و معشوقی که زمان را نمی­فهمد و لحظه­ی پایان سخت­ترین لحظه­هاست. در این دعا آن قدر امام سجاد راحت با خدا حرف می­زند که در همان لحظه می­توان حس کرد که خدا با لبخند زیبائی آغوشش را باز کرده و "گناهکاران" را به آغوش گرمش دعوت می­کند. در همه جای دعا می­توان دید که خدا لبخند مهربانانه دارد و تو را در آغوشش جا می­دهد. امام سجاد می­گوید: "خدایا من که نگفتم گناه نکردم. خودت و خودم بهتر از همه می­دانیم که من چه­قدر گناهکارم. اما هروقت گناه می­کردم امید داشتم تو آن را می­پوشانی. اگر می­دانستم جز تو کس دیگری از گناهانم مطلع می­شود که گناه نمی­کردم. تو را مهربان­ترین می­دانستم که جلوی تو گناه کردم. اما خودت می­دانی همان زمان هم که گناه می­کردم، وجودت را انکار نمی­کردم و در عین گناه دوستت داشتم. حالا اگر قیامت به خاطر گناهانم مرا به جهنم ببری، حق داری؛ ولی همین که وارد جهنم شوم به همه­ی جهنمی­ها اعلام می­کنم من خدا را دوست داشتم ولی باز هم من را به جهنمش آورده است. خدایا تو که هیچ­وقت به خاطر آن­که گناه می­کردم نعمت­هایت را از من دریغ نکردی. به هر دلیلی کمکم کردی. گناهانم را نادیده گرفتی. بدی­هایم را پوشاندی. آن­قدر مهربانی کردی که به جای آن­که من نگران باشم، گویا تو از من خجالت می­کشی. پس مرا ببخش." این خدای مهربان و پرلطافت و پرلبخند، همان خدائی است که امروز جامعه­ی ما به آن نیاز دارد. امشب اولین شب قدر امسال است. شب­هایی که خدا خودش دعوت کرده که در آغوشش جا بگیریم. با همه­ی گناهانمان اگر در این شب­های قدر که سرنوشت سال ما در آن مشخص می­شود، نگاهی به درگاهش بیندازیم، حتماً لبیک مهربانانه و آغوش بازش را می­بینیم.

 التماس دعا.

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

خدا یکشنبه 1387/06/24 23:19

توی سفره خالی ما

توی چروک های صورت مادربزرگ .

توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه .

توی پینه های دست ادمهای بدبخت و فقیر .

توی ارزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بالدار بیاد و اونها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده .

توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه، اما از زن و بچه هاش خجالت می کشه .

توی دل زن اون تعمیرکاری که دوست داره شبها که شوهرش از کار برمی گرده خونه، دستهاش از روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهرش پولی دراورده و به همین دلیل اول به دستهای شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاهند یا نه .

توی دل اون شوهر که اگر دستهاش سیاه نباشن ساکت میره یه گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش میگه خدا بزرگه خدا بزرگه نمی ذاره اون بخوابه .

توی نماز های طولانی ان عابد که خلوت شبانه اش رو حاضر نیست با همه دنیا عوض کنه .

توی چشمهای سرخ شده کسی که به ناحق سیلی می خوره اما خجالت می کشه گریه کنه .

توی اشکهای بچه ای که از درد بی پدری گریه می کنه و حتی معنی یتیم شدن رو نمی تونه بفهمه .

توی تنهایی ادمها .

توی استیصال ادمها .

توی، خدایا چه کنم ها .

توی خوشحالی شب عید بچه ها .

توی شادی عروسها .

توی غم تمام نشدنی زنهای بیوه .

توی بازی بچه ها .

توی صداقت .

توی صفا .

توی پاکی .

توی توبه .

توی توبه های مکرری که دایم شکسته میشن .

توی پشیمانی از گناه .

توی علی .

توی نماز علی .

توی اشکهای علی .

توی غمهای علی .

توی ...

خدا همه جا هست .

 

بر گرفته از کتاب روی ماه خداوند را ببوس

اثر: مصطفی مستور

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

Spread love چهارشنبه 1387/06/13 16:44

www.dafineh.blogfa.com

Spread love everywhere you go:

First of all in your own house.

Give love to your children,

to your wife or husband,

to a next-door neighbor.

Let no one ever come to you

without leaving better and happier.

Be the living expression of God's kindness:

kindness in your face,

kindness in your eyes,

kindness in your smile,

kindness in your greeting.

 

 

هر جا که می روی عشق و محبت را گسترده کن:

اول از همه در خانه خود.

به فرزندانت ،

به همسرت،

به همسایه دیوار به دیوارت

محبت کن و عشق بورز!

اجازه نده هنگامی که کسی نزد تو می آید،

بدون این که بهتر و شادتر شود، تو را ترک می کند.

تجلی زنده مهربانی خدا باش:

مهربانی صورتت،

چشم هایت،

لبخندت،

و تبریکات گرمت

جلوه ای از مهربانی خدا باشد.

 

به نقل از وبلاگ http://publicdiary.blogfa.com/

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

دویدن سه شنبه 1387/06/05 23:12

 

هر روز صبح در افریقا، وقتی خورشید طلوع می کند، یک غزال شروع به دویدن می کند و می داند که سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود .

هر روز صبح در افریقا، وقتی خورشید طلوع می کند، یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند که باید سریعتر از ان غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد .

مهم نیست غزال هستی یا شیر، با طلوع خورشید دویدن را اغاز کن .

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

عجایب هفتگانه جهان دوشنبه 1387/05/28 22:23

www.dafineh.blogfa.com

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟

دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.

در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.

پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.

آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

راه میان بر جمعه 1387/05/18 12:10

www.Dafineh.Blogfa.Com

گفت داشتم از كنار مي رفتم

اصلا داشتم رد مي شدم از اون طرف

كاري نداشتم باهاش

يهو محبت و ولايتش مثل برق زد و بردم

معصيت كار بودم

گناهكار بودم

مگه اين چيزا سرش مي شد؟

كربلا اين جوريه برادرا

اين قدر قويه

راه امام حسينه ديگه

راه ميان بر شنيدي؟

" حاج اسماعيل دولابي "

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

نامه فتحعلی شاه قاجار پنجشنبه 1387/05/10 14:45

فتحعلی شاه به سفیر ممالک محروسه در استامبول نامه­ای نوشته است که اصل نامه در موزه سلطنتی نگهداری می­شود. نشانه میزان اطلاعات دولت­مردان – البته آن روزهای ایران – از اوضاع و احوال جهان است:

 

شاه به سفیر خود مینویسد:

اول) بر ذمت تو لازم است که به درستی تحقیق کنی که وسعت ملک فرنگستان چه­قدر است و آیا کسی به نام پادشاه فرنگ وجود دارد یا نه. در صورت وجود داشتن پایتختش کجاست.

دوم) فرنگستان عبارت از چند ایل است. آیا شهرنشینند یا چادرنشین و آیا خوانین و سرکردگان ایشان کیانند.

سوم) در باب فرانسه غوررسی خوبی بکن و ببین فرانسه هم یکی از ایلات فرنگ است و یا گروهی دیگر است و ملکی دیگر دارد. بناپارت نام کافری که خود را پادشاه فرانسه می داند کیست و چه کاره است.

چهارم) در باب انگلستان تحقیق جداگانه و علیحده کن و بببین ایشان که در سایه­ی ماهوت و پهلوی قلم تراش این همه شهرت پیدا کرده­اند از چه قماش به شمار می­روند و از چه قبیل قومند و آیا این که می­گویند در جزیره­ای ساکنند و ییلاق و قشلاق ندارند و قوت غالبشان ماهی است راست است یا نه. اگر راست باشد چطور می­شود در یک جزیره بنشینند و هندوستان را فتح کنند. پس از آن در حل این مسأله­ی دیگر که در ایران این همه به ذهن ما افتاده صرف مساعی و اقدام بنما و نیک بفهم که در میان انگلستان و لندن چه نسبت است آیا لندن جزوی از انگلستان است یا انگلستان جزوی از لندن است.

پنجم) به علم­الیقین تحقیق کن که کمپانی هند شرقی که این همه مورد بحث و گفت­وگو است با انگلستان چه رابطه ای دارد.....

ششم) از روی قطع و یقین غوررسی در حالت ینگی دنیا کن. در این باب سرمویی فرونگذار.

هفتم) و بلکه آخر تاریخ فرنگستان را بنویس و در مقام تفحص و تجسس بر این که اسلم شقوق و احسن طرق برای هدایت فرنگستان گمراه به شاه­راه اسلام و بازداشتن ایشان از اکل میته و لحم خنزیر کدام است.

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

مجسمه جمعه 1387/05/04 13:5

www.dafineh.blogfa.com

توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزدیک برای دیدنش می اومدن و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه .

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ به مجسمه گفت: “این منصفانه نیست!چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن؟!مگه یادت نیست ما هر دومون توی یه معدن بودیم؟این عادلانه نیست!”

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:”یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟

سنگ پاسخ داد:”آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند.آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم.”


و مجسمه با همون آرامش ادامه داد:”ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.به طور حتم من به یه شاهکار تبدیل میشم .به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.پس بهش گفتم :”هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!”و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم! و حالا تو نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن.”

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

دعا در جزیره شنبه 1387/04/29 14:53

www.dafineh.blogfa.com

 

كشتی در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره كوچك بی آب و علفی شنا كنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهیم.دست به دعا شدند.برای این كه ببینند دعای كدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.نخست از خدا غدا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا به صورتی معجزه وار تمام چیزهایی كه خواسته بود به او رسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فدا كشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا كه درخواست های او پاسخ داده نشد. پس همین جا بماند بهتر است .

زمان حركت كشتی ندایی از آسمان پرسید:”چرا همسفر خود را در جزیره رها می كنی؟

پاسخ داد: ” این نعمت هایی كه بدست آورده امهمه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست های او كه پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.”.

ندا مرد را سرزنش كرد: ” اشتباه می كنی.زمانی كه تنها خواسته او را اجابت كردم این نعمت ها به تو رسید

مرد با حیرت پرسید: ” از تو چه خواست كه باید مدیون او باشم؟

 

از من خواست كه تمام خواسته های تو را اجابت كنم.”

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

انعکاس دوشنبه 1387/04/24 21:58
www.dafineh.com

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی !!

صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد.

اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی ، زندگی همان را به تو خواهد داد .

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

پدر سه شنبه 1387/04/18 16:49

www.dafineh.blogfa.com

 

مردي ديروقت، خسته و عصباني از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

- بابا ! يك سوال از شما بپرسم؟

-          بله حتماً. چه سوال؟

-          بابا شما براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با عصبانيت پاسخ داد : « اين به تو ربطي نداره. چرا چنين سوالي مي پرسي؟ »

-          فقط مي خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

-          اگر بايد بداني مي گويم. ساعتی 10000 تومان .

-    پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : « مي شود لطفا 5000 تومان به من قرض بدهيد؟»

مرد بيشتر عصباني شد و گفت :‌« اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريد اسباب بازي از من بگيري، سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم » .

پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد.

بعد از حدود يك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي خشن رفتار كرده است.شايد واقعا او به 5000 تومان براي خريد چيزي نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش پول درخواست كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

-          خواب هستي پسرم؟

-          نه پدر بيدارم.

-    من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين هم 5000 تومانی كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست خنديد و فرياد زد : « متشكرم بابا »

بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله بيرون آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصباني شد و گفت :‌« با اينكه خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پول كردي ؟ »

او به پدرش گفت : « براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من 10000 تومان دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم ...

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

امتحان جمعه 1387/04/14 1:18

www.dafineh.blogfa.com

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !

آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :

کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

گردنبند شنبه 1387/04/08 19:17
www.dafineh.blogfa.com

ساناز دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 12000 تومان بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما بهت ميگم که چکار مي شه کرد! من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : " وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو  بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند هزار تومان هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه."

ساناز قبول کرد. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي ساناز همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.

واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ مهد کودک، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!

ساناز ، پدر خيلي دوست داشتني داشت. هر شب که ساناز به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه ساناز رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرساناز گفت :

- ساناز ! تو منو دوست داري؟

- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!

- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟

- نه عزيزم، اشکالي نداره.

پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : "شب بخير کوچولوي من."

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از ساناز پرسيد:

- ساناز! تو منو دوست داري؟

اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما  مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟

- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!

و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني."

چند روز بعد ، وقتي پدر ساناز اومد تا براش داستان بخونه، ديد که ساناز روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.

ساناز گفت : " پدر ، بيا اينجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.

پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه ي مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود. پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت ساناز از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده!

خب! اين مسأله  دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام مي ده. او  منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش  رو به ما هديه بده.

به نظرت خدا مهربون نيست ؟!

خیلی مهربون !!!

 

يادمان باشد! اگر نخست از کمتر دست نکشيم، بيش تر و بزرگ تر نمي تواند داخل شود.

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

حکایت پسرک چهارشنبه 1387/04/05 23:17

www.dafineh.blogfa.com

روزي پسر كوچكي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن سكه آن هم بدون زحمت خيلي ذوق زده شد .اين تجربه باعث شدكه او بقيه روزهاي عمرش هم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد و به دنبال سكه بگردد.او در مدت زندگيش  296 سكه1 سنتي 48 سكه 5 سنتي 19 سكه10 سنتي16 سكه 25سنتي2 نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده پيدا كرد. يعني جمعا13دلارو 26سنت.اما در برابر بدست آوردن اين ثروت او زيبايي دل انگيز 31396طلوع خورشيد ، درخشش 157رنگين كمان و منظره درختان افرا را از دست داد .او هيچگاه ابرهاي سفيدي را كه بر فراز آسمانها در حركت بودند نديد.و پرندگان در حال پرواز درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزيي از خاطرات او نشد .

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

الاغ و چاه سه شنبه 1387/03/28 17:15
www.dafineh.blogfa.com

 روزي الاغ يك مزرعه دار داخل چاهي افتاد و شروع به سرو صدا كرد.صاحب الاغ كه نمي‌دانست چگونه الاغ را از چاه بيرون بكشد، بعد از مدتي فكر كردن با خود گفت

چا» ه كه آب ندارد و در نهايت بايد پر شود. الاغ هم كه پير است بنابر اين بيرون آوردن الاغ هيچ سودي ندارد». صاحب الاغ  تصميم خود را گرفته بود، از جا بلند شد و به سراغ همسايگانش رفت و از آنها خواست تا در پر كردن چاه به او كمك كنند تا الاغ بيچاره بيشتر از آن عذاب نكشد.

هر كدام از همسايگان نيز با بيلي در دست شروع به ريختن خاك به درون چاه كردند.

با ريخته شدن خاك به درون چاه الاغ شروع به بي‌قراري كرد و خود را به ديواره‌هاي چاه مي‌زد و با صداي بلندي عر عر مي‌كرد. اما بعد از مدتي ديگر صدايي از الاغ نيامد. چه اتفاقي افتاده بود، آيا الاغ بيچاره واقعاً زنده به گور شده بود يا قضيه چيز ديگري بود... ؟! صاحب الاغ وقتي ديگر صداي الاغش را نشنيد به درون چاه نگاه كرد و در كمال تعجب ديد هر بار كه خاك به چاه ريخته مي‌شود الاغ خاك را از پشت خود مي‌تكاند و روي آن مي‌ايستد. با اين كار الاغ توانست با تكاندن خاك از روي خود و ايستادن روي لايه‌هاي جديد خاك به دهانه ی چاه برسد و موجب شگفتي صاحب خود و همسايگان شود.

 

انسان هم در زندگي با مشكلات و مسايل (همان خاكي كه روي الاغ ريخته مي‌شد)

زيادي روبرو مي‌شود. اما كسي از اين مشكلات سربلند و پيروز بيرون مي‌آيد كه نگذارد آنها او را از پاي درآروند و زندگي را براي او مختل كنند. انساني پيروز است كه از مشكلات به نفع خود استفاده كند و با غلبه بر مشكلات (ايستادن روي خاك) راه نجات خود را پيدا كند

همه ی ما از چاه مشكلات نه با دست روي دست گذاشتن و تماشاي زنده به گور شدن خود، بلكه با تسليم نشدن در برابر آنها رهايي مي‌يابيم و به زندگاني پر نشاط و موفقي دست پيدا مي‌كنيم.

  

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

ماهیگیر پنجشنبه 1387/03/23 22:7

www.dafineh.blogfa.com

 

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :

- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

 

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

 

 

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

مردی که از گرسنگي در گذشت! پنجشنبه 1387/03/16 17:26

www.dafineh.blogfa.com

 

سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند.

شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده  ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.

ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا رمان بخواند . دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.

زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود  چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.

مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت   و مي ديد که خانه اش غارت شده است.

يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت.  خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.

حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ  مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند.

بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.

و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.

مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.



ايتالو کالوينو، نویسنده ی معاصر ایتالیایی

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

گامهایی برای دوست داشتنی شدن چهارشنبه 1387/03/08 19:0

 

" یه دوست " از راههای " دوست داشتنی " شدن پرسیده بود . اینم جواب این سوال . ( البته به نقل از تبیان !)

 

 

 گامهایی برای دوست داشتنی شدن !

 

 

گامهایی برای دوست داشتنی شدن

 

 

گام 1 - از انتقاد بیجا ، سرزنش مداوم و گِله و شکایت بپرهیزید.

گام 2 - در ارزیابی های خود صادق و بی ریا باشید.

گام 3 - دیگران را دوست بدارید و به آنها علاقه مند شوید.

گام 4 - خواسته های دیگران را درک کنید .

گام 5 - همیشه لبخند  را زینت چهره خود کنید.

گام 6 - به خاطر داشته باشید نام هر شخصی زیباترین نت موسیقی اوست ؛ پس دیگران را به نام صدا بزنید و با او احساس نزدیکی کنید .

گام 7 - شنونده خوبی باشید  و دیگران را تشویق کنید که درباره خودشان و علاقه مندیهایشان حرف بزنند .

گام 8 - در جهت علایق دیگران سخن بگویید .

گام 9 - این باور را به دیگران القا کنید که قدرت زیادی دارند و برای خود کسی هستند، و در انجام این کار نهایت صداقت را داشته باشید .

گام 10 - همیشه برای این که بهترین نتیجه را از بحث و مجادله بگیرید، سعی کنید از شرکت در آن بپرهیزید .

گام 11 - به عقاید دیگران احترام بگذارید و هرگز از عبارت « تو اشتباه می کنی » استفاده نکنید .

گام 12 - اگر خطایی از شما سرزد، با قاطعیت به آن اعتراف کنید و اعتماد به نفس  داشته باشید و بدانید که « انسان جایز الخطاست » .

گام 13 - همیشه صحبت های خود را دوستانه آغاز کنید .

گام 14 - به گونه ای رفتار کنید که همیشه دیگران تأییدتان کنند .

گام 15 - سعی کنید از راه های مناسبی برای کسب  آرامش  استفاده کنید تا دیگران برای شریک شدن در آرامشتان به سوی شما بیایند .

گام 16 - اجازه بدهید همیشه دیگران بیش از شما صحبت کنند .

گام 17 - خالصانه به هر اتفاقی از دید دیگران نگاه کنید و تک محور نباشید .

گام 18 - باورها و علایق سایرین را همانگونه که هستند بپذیرید چرا که هرکس از دید خود بهترین است .

گام 19 - همواره به سوی انگیزه های بهتر و قوی تر بروید، تا بهترین باشید .

 

و بالاخره گام آخر ؛

همواره باورهایتان را پیش روی خود مجسم کنید و چالش های زندگی را با آغوش باز پذیرا شوید تا برای دیگران یک نمونه و الگو باشید .

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

دوست داشتن چهارشنبه 1387/03/08 9:44

اگر می خواهیم ما را دوست داشته باشند

باید دوست داشتنی باشیم .

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

زمین پنجشنبه 1387/03/02 20:46

 

www.dafineh.blogfa.com

 

اين عکسي است که فضاپيماي «وويجر» از زمين گرفته است. عکسي که زمين را در فضاي بيکران نشان مي‌دهد. «کارل ساگان» فضانورد آمريکايي کتابي با همين عنوان نوشته است.
در قسمتي از اين کتاب مي‌خوانيم:



دوباره به اين نقطه نگاه کنيد. همين جاست. خانه اينجاست. ما اينجاييم. تمام کساني که دوستشان داريد، تمام کساني که مي‌شناسيد، تمام کساني که تا به حال چيزي در موردشان شنيده‌ايد، تمام کساني که وجود داشته‌اند، زندگي‌شان را در اينجا سپري کرده‌اند. برآيند تمام خوشي‌ها و رنج‌هاي ما در همين نقطه جمع شده است.

 

هزاران مذهب، ايدئولوژي و دکترين اقتصادي که آفرينندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده‌اند، تمامي شکارچيان و صيادان، تمامي قهرمانان و بزدلان، تمامي آفرينندگان و ويران‌کنندگان تمدن، تمامي پادشاهان و رعايا، تمامي زوج‌هاي عاشق، تمامي پدران و مادران، کودکان اميدوار، مخترعان و مکتشفان، تمامي معلمان اخلاق، تمامي سياستمداران فاسد، تمامي «ابرستاره‌ها» تمامي رهبران کبير، تمامي قديسان و گناهکاران در تاريخ‌ گونه ما آنجا زيسته‌اند؛ در اين ذره غبار که در فضاي بيکران در مقابل اشعه خورشيد شناور است. زمين ذره‌اي خرد در برابر عظمت جهان است. به رودهاي خون که توسط امپراتوران و ژنرال‌ها بر زمين جاري شده، البته با عظمت و فاتحانه بينديشيد. اين خونريزان، اربابان لحظاتي از قسمت کوچکي از اين نقطه بوده‌اند. به بي‌رحمي‌هاي بي‌پاياني که ساکنان گوشه‌اي از اين نقطه، توسط ساکنان گوشه ديگر (که از اين فاصله نمي‌توان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده‌اند.


بينديشيد چقدر اينان به کشتن يکديگر مشتاقند، چقدر با حرارت از يکديگر متنفرند. تمامي شکوه و جلال ما، تمامي حس خودمهم‌بيني بي‌پايان ما، توهم اين‌که ما داراي موقعيت ممتاز در پهنه گيتي هستيم، به واسطه اين عکس به چالش کشيده مي‌شود. سياره ما لکه‌اي گم‌شده در تاريکي کهکشان‌هاست. در اين تيرگي عظمت بي‌پايان هيچ نشانه‌اي از اين‌که کمکي از جايي مي‌رسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد، ديده نمي‌شود.


زمين تنها جاي شناخته شده است که قابليت زيست دارد. هيچ جايي نيست؛ حداقل در آينده نزديک که گونه بشر بتواند مهاجرت کند. مشاهدات، بله؛ استقرار، هنوز نه. خوشتان بيايد يا نه، زمين تنها جايي است که مي‌توانيم روي پايمان بايستيم. گفته شده که فضانوردي تجربه‌اي است شخصيت‌ساز که فرد را فروتن مي‌سازد. شايد هيچ تصويري بهتر از اين، غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنياي کوچکش به نمايش نگذارد. براي من اين تصوير تأکيدي است بر مسئوليت ما در جهت برخورد مهربانانه‌تر با يکديگر و سعي در گرامي‌داشتن و حفظ کردن اين نقطه آبي کمرگ؛ تنها خانه‌اي که تاکنون شناخته‌ايم.

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

بازسازی دنيا پنجشنبه 1387/02/26 22:24


پدر روزنامه مي‌خواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي‌شود. حوصله پدر سر رفت صفحه‌اي از روزنامه را كه نقشه جهان را نمايش مي‌داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

"بيا! كاري برايت دارم. يك نقشه دنيا به تو مي‌دهم، ببينم مي‌تواني آن را دقيقاً همان طور كه هست بچيني؟"

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مي‌دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد، پسرك با نقشه كامل برگشت.

پدر با تعجب پرسيد: "مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

پسر جواب داد: "جغرافي ديگر چيست؟ پشت اين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنيا را هم دوباره ساختم."

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

داشتن یا نداشتن ایمیل جمعه 1387/02/20 15:38
داستان زیر را یکی از خوانندگان وبلاگ فرستاده :

سلام

می خواستم یه داستان جالبی رو بنویسم که اگه خواستید تو وبلاگ بگذارید:


داشتن یا نداشتن ایمیل


یه نفر می خواست برای آبدارچی شرکت مایکروسافت استخدام بشه . به او گفتند برای استخدام شدن باید ایمیل داشته باشید . او که حتی کامپیوتر نداشت از استخدام شدن ناامید شد تنها فکری که به ذهنش رسید این بود که با مقدار پولی که داشت مقداری گوجه فرنگی بخرد و در بین شهر به مردم بفروشد و با پول کمی که هر دفه از مردم برای کرایه می گرفت کم کم کار خودرا گسترش داد این قدر کار کرد تاتوانست وسیله ای برای حمل میوه ها بخرد پس از سالیان سال ان قدر کار کرد که توانست یک شرکت حمل و نقل میوه را را بیندازد و از ثروتمندان آن شهر شد . روزی می خواست که خود و خانواده اش را بیمه کند وقتی که به آن جا زنگ زد منشی ان جا گفت برای بیمه شدن باید ایمیل داشته باشید مرد با تاسف گفت که من ایمیل ندارم منشی گفت اگر شما ایمیل داشتید چه می شدید!!!مرد با خنده گفت آبدارچی

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

پنجره پنجشنبه 1387/02/19 8:57

 

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد .

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : " شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند "

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

داستان عقاب شنبه 1387/01/31 22:34
 

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است .
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به
سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار می گردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.
یاباید بمیرد و یا آن که فراینددردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.
برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می کند.




چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟

بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.

گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.

تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم.


حال شما در چه فکری هستید؟

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

گربه و كاسه جمعه 1387/01/30 17:44
 

عتيقه فروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد ديد كاسه اي نفيس و قديمي دارد   كه در گوشه اي افتاده و گربه در آن آب ميخورد.
 ديد اگر قيمت كاسه را بپرسد رعيت ملتفت مطلب ميشود و قيمت گراني بر آنمي نهد.
 لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي؟
 رعيت گفت: چند مي خري؟ گفت: يك درهم. رعيت گربه را گرفت و به دست
عتيقه فروش داد و گفت: خيرش را ببيني.
عتيقه فروش پيش از خروج از خانه با خونسردي گفت: عموجان اين گربه ممكن است در راه تشنه اش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشي.
رعيت گفت: به اين وسيله تا به حال پنج گربه فروخته ام.
كاسه فروشي نيست... !

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

خدایا ... ! شنبه 1387/01/17 19:28

خدایا !

به علمای ما مسئوليت

به عوام ما علم

به مومنان ما روشنايی

به روشنفکران ما ايمان

به متعصبين ما فهم

به فهميدگان ما تعصب

به زنان ما شعور

به مردان ما شرف

به پيران ما آگاهی

به جوانان ما اصالت

به اساتيد ما عقيده

به دانشجويان ما ...نيز عقيده

به خفتگان ما بيداری

به بيداران ما اراده

به مبلغان ما حقيقت

به دينداران ما دين

به نويسنگان ما تعهد

به هنرمندان ما درد

به شاعران ما شعور

به محققان ما هدف

به نوميدان ما اميد

به ضعيفان ما نيرو

به محافظه کاران ما گستاخی

به نشستگان ما قيام

به راکدان ما تکان

به مردگان ما حيات

به کوران ما نگاه

به خاموشان ما فرياد

به مسلمانان ما قرآن

به شيعيان ما علی

به فرقه های ما وحدت

به حسودان ما شفا

به خود بينان ما انصاف

به فحاشان ما ادب

به مجاهدان ما صبر

به مردم ما خودآگاهی

و به همه ی ملت ما همت تصميم و استعداد فداکاری و

شايستگی نجات و عزت ببخش !

 

دکتر شریعتی

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

نالیدن شنبه 1387/01/17 19:25

دربرابر وحشی ترین تازیانه ها٬

سکوت مردانه و غرورآمیز مرد نباید بشکند.

در برابر هیچ دردی

لب مرد به شِکوه نباید آلوده گردد.

من از نالیدن بیزارم.

سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش٬

تنها می توانند مرا به سکوت وادارند.

نالیدن٬زاریدن٬گله کردن٬شکایت٬بد است!

دکتر شریعتی - دفترهای سبز

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

پلو چهارشنبه 1386/12/29 1:4

۱- سلام

۲- عیدتون مبارک باشه . الهی سالی سرشار از موفقیت همراه با سلامتی و شادی در پیش داشته باشید .

۳- برخی دوستان می گن که در این ایام شاد باشید و کمتر از غم و غصه و ... حرف بزنید . راست می گن . ولی وقتی کمی در اطرافمون دقت می کنیم و بعضی چیزها رو می بینیم اون وقته که شاد بودن سخت می شه . شاید اسم مطلب زیر رو باید " داستان کوتاه " گذاشت ولی باید پسوند " واقعی " رو به اون اضافه کرد . ببخشید اگر تلخه . ولی یکی از هزاران ماجرایی که داره در اطراف ما اتفاق میافتد . آیا ما می بینیم ؟

 

 

پلو

دختر بشقاب نیم خورده غذا را رها میکند و می گوید : مامان پس کی پلو درست میکنی؟مادر میگوید : هر وقت نمره ۲۰ گرفتی . دختر از مدرسه برگشته خندان دفتر دیکته اش را به مامان نشان می دهد می گوید: مامان نمره ۲۰ گرفتم . مادر او را می بوسد و می گوید آفرین.

دختر با بی میلی شروع به غذا خوردن می کند و مادر با غم به او نگاه می کند . روز بعد دختر نمره ۲۰ ریاضی اش را به مادرش نشان می دهد و به مادرش می گوید: اینم یه ۲۰ دیگه پس چرا برایم پلو نمی پزی؟ زن بلند می شود چادر سرش می کند و با ظرفی به در خانه همسایه می رود. سفره پهن است و دختر خوشحال از مامان که به قولش وفا کرده. مرد از راه می رسد میپرسد که ما برنج نداشتیم از کجا.........؟ زن ماجرا را برای شوهرش تعریف می کند. مرد با عصبانیت سیلی به گونه ی دختر می زند.

زن می گوید چرا بچه ام را زدی؟ مرد که انگار نمی شنود بچه را بلند می کند و در حالیکه دختر بچه توی دستهای پدر دست و پا می زند پدر فریاد می زند آبروی مرا بردی آخر به تو می گن بچه؟ها؟ها؟بگو؟

دختر گریه و التماس می کند

پدر با عصبانیت بچه را پرت می کند و به زمین می کوبد سر بچه به کمد می خورد مادر سریع بچه را می گیرد و از زمین بلند می کند خون از گوشه ی دهان بچه بیرون می زند مادر جیغ می زند و گریه دختر مظلوم برای همیشه خاموش می شود.

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

تکرار خطا شنبه 1386/12/25 22:52

خطاكردن يك كار انساني است

اما تكرار آن يك كار حيواني    

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

شانس دوشنبه 1386/12/20 20:48

 

من به شانس خیلی اعتقاد دارم

زیرا

هروقت خیلی سعی و تلاش می کنم شانس می آورم.

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

یا امام رضا (ع) شنبه 1386/12/18 13:21

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

 

السلام عليک يا امام الرئوف

 

اَللَّهُمَّ صَلِّ علي عَليِّ بْنِ موسَي الرِّضَا المُرتَضَي الاِمَامِ التَّقيِّ النَّقيِّ

وَ حُجَّتِكَ عَلي مَن فَوقَ الاَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّري الصِّدّيقَ

الشَّهيدِ صَلاةً كَثيَرةً تامَّةً زاكيَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً

 كَأ فْضَلِ ما صَلَّيْتَ عَلي أحَدٍ مِنْ أوليائِكَ

 

شخصيت اخلاقى امام رضا (ع)


۱ـ هيچ گاه با سخن خود، ديگران را آزار نداد.
۲ـ سخن هيچ كسى را قطع نكرد.
۳ـ به نيازمندان بسيار كمك مى فرمود.
۴ـ با خدمتگزاران خود بر سر يك سفره مى نشست و غذا مى خورد.
۵ـ هميشه چهره اى خندان داشت.
۶ـ هرگز با صداى بلند و با قهقهه نمى خنديد.
۷ـ هنگام نشستن، هرگز پاى خود را در حضور ديگران دراز نمى كرد.
۸ـ در حضور ديگران هرگز به ديوار تكيه نمى زد.
۹ـ به عيادت بيماران مى رفت.
۱۰ـ در تشييع جنازه ها شركت مى جست.
۱۱ـ از مهمانان خود، شخصا پذيرايى مى كرد.
۱۲ـ وقتى بر سر سفره اى مى رسيد، اجازه نمى داد تا به احترام او از جاى برخيزند.
۱۳ـ به پاكيزگى بدن، موى سر و پوشاك خود بسيار توجه داشت.
۱۴ـ بسيار بردبار و صبور و شكيبا بود.

 

 

ويژگيهاى دهگانه عاقل از نگاه امام رضا (ع)

عقل شخص مسلمـان تمـام نيست, مگر ايـن كه ده خصلت را دارا بـاشـد:
1ـ از او اميد خير باشد.
2 ـ از بدى او در امان باشند.
3 ـ خير اندك ديگرى را بسيار شمارد.
4 ـ خير بسيار خود را اندك شمارد.
5 ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود.
6 ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود.
7 ـ فقـر در راه خـدايـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشد.
8 ـ خـوارى در راه خـدايـش از عزت بـا دشمنش محبـوبتر بـاشد.
9 ـ گمنـامـى را از پـرنـامـى خـواهانتر بـاشـد.
10 ـ سپس فـرمـود: اما دهمى ! و چيست دهمى ؟ به او گفته شـد: چيست؟ فـرمـود: احـدى را ننگـرد جز ايـن كه بگـويـد او از مـن بهتـر و پـرهيزكـارتـــر است.

 

دوست دارم نگات کنم

 

دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی

من تو رو صدا کنم تو هم منو صدا کنی

قربون صفات برم از راهی دوری اومدم

جای دوری نمیره اگه به من نگاه کنی

دل من زندونیه تویی که تنها میتونی

قفسو وا کنیو، پرنده رو رها کنی

میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه

میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی

تو غریبیو منم غربیم اما چی میشه

این دل غریبه رو با خودت آشنا کنی

دوست دارم تو ایوون مقصورت از صبح تا غروب

من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی

دلمو گره زدم به پنجره ت دارم میرم

دوست دارم تا من می آم زود گره ها رو وا کنی

دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همیشه

من رضا رضا بگم تو هم منو رضا کنی

حسرت زیارت جد تو مونده بر دلم

چی میشه اگه منو راهی کربلا کنی

يا علی موسی الرضا می شه به من نگاه کنی

اونقده رضا می گم تا دردمو دوا کنی

 

 

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

ما چگونه ما شدیم ؟ چهارشنبه 1386/12/15 20:4

 مردی در یک جنگل زیر یک درخت و نزدیک به یک رودخانه به خواب عمیقی فرو رفته بود. در آن سوی رودخانه ، عقربی خطرناک بر پشت لاک پشتی سوار شد و لاک پشت به آرامی عرض رودخانه را طی کرد و در این سوی رودخانه ، عقرب از روی لاک پشت پایین آمد و آرام آرام به سوی مرد حرکت کرد. درست در لحظه ای که عقرب به مرد رسید یک مار سمی هم خود را به مرد رساند. مار و عقرب با هم درگیر شدند. عقرب ، مار را گزید و مار متواری شد و در نقطه ای دوردست جان داد. عقرب هم آرام آرام به طرف رودخانه حرکت کرد. لاک پشت دیگری از راه رسید و عقرب بر پشت آن لاک پشت نشست. لاک پشت ، عرض رودخانه را طی کرد و در آن سوی رودخانه عقرب دوباره از روی لاک پشت پایین آمد و به سمتی نامعلوم حرکت کرد و از نظر ناپدید شد. مرد که در تمام این مدت در خواب بود ساعتی بعد بیدار شد و بساطش را جمع کرد و به سوی هدفی که از قبل تعیین کرده بود به راه افتاد.

این مرد هرگز تصور نمیکرد که اگر آن عقرب یا آن مار کمی زودتر رسیده بودند او نه تنها سلامت نبود بلکه شاید زنده هم نمیماند. مرد هرگز نمیتوانست تصور کند که اگر آن لاک پشت عرض رودخانه را بموقع طی نکرده بود عقرب هم بموقع نمیرسید و او از نیش مار در امان نمیماند. مرد هرگز تصور نمیکرد که اگر جریان آب رودخانه کمی تندتر یا کمی کندتر بود عقرب در محل دیگری از پشت لاک پشت پایین می آمد و چه بسا بموقع به او نمیرسید و مار او را نیش میزد. اصلا این مرد روحش هم از مار و عقرب و لاک پشت خبر نداشت و هرگز نمیتوانست تصور کند حالا که سرحال و قبراق میرود تا به نقشه هایش عمل کند اگر در کارهایش موفق شود ، مجموعه ای از عوامل همچون مار و عقرب و لاک پشت و رودخانه دست به دست هم داده اند تا او بتواند به راهش ادامه دهد.

این یک داستان فرضی بود. اما آیا زندگی ما سراسر شامل واقعیتهایی شبیه به این داستان نیست؟ آیا میدانیم موقعیتی که در آن قرار داریم حاصل مجموعه ی پیچیده ای از عوامل و رویدادها است که ما از اغلب آنها بی خبر هستیم؟ اگر از من بپرسند چرا معلم شدی ممکن است با اطمینان بگویم که چون شیفته ی اخلاق یکی از معلمان خودم شدم تصمیم گرفتم که معلم شوم. ولی آیا واقعا همینطور است؟ پس چرا دیگر همکلاسهایم که مانند من در همان مدرسه و در کلاس همان معلم درس میخواندند به این راه نیامدند؟ پاسخ این است که مارها و عقرب ها و لاک پشت های دیگری در زندگی آنها وجود داشتند که زندگی آنها را به مسیر دیگری بردند و آنها هم مانند من اطلاعی از آن مارها و عقربها و لاک پشتها ندارند.

چیزی که شاید خنده دار باشد این است که ما در موقعیت فعلی خودمان هم تصور میکنیم همه چیز براساس آنچه که دور و بر خودمان میبینیم ممکن است رخ دهد و چه بسا بیهوده نا امید میشویم و همه چیز را تمام شده تصور میکنیم درحالی که ابر و باد و مه و خورشید و لاک پشت و مار و عقرب و . . . . همه مشغولند تا اتفاقی بیفتد که هرگز فکرش را هم نمیکنیم !

خدا آخر و عاقبت هممونو ختم به خیر کنه !

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |

روشهای رسیدن به آرامش یکشنبه 1386/12/12 18:49

 

1- جلوی گریه خود را نگیرید و گهگاهی گریه کنید.
2- دائما به خود بگویید که برای تغییر گذشته کاری نمی توان انجام داد پس باید از ادامه زندگی لذت برد.
3- حداقل روزی 15 دقیقه را در سکوت کامل بگذرانید و با آرامش کامل به آنچه که می خواهید در زندگی به دست آورید فکر کنید.
4- هنگامی که احساس می کنید ذهنتان پر از افکار گوناگون است و هیچ جای خالی در آن وجود ندارد ، با قدم زدن سعی کنید ذهن خودتان را خالی کنید.
5- به کودکان نگاه کنید و ببینید چگونه از زندگی لذت می برند. زندگی با آرامش را از کودکان یاد بگیرید.
6- سعی کنید به داشته های خود قناعت کنید و در این صورت احساس رضایت بیشتری از زندگی خواهید کرد.
7- اکسیژن باعث می شود مغز شما بهتر فعالیت کند. پس در محل زندگی و کار خود گیاه نگاه دارید.
8- این همه عجله برای چیست؟ به یاد داشته باشید سرعت حرکت شما با احساس شما رابطه مستقیمی دارد
پس سعی کنید عجول و شتابزده نباشید.
9- شوخی روش خوبی برای رسیدن به آرامش است . پس شوخ طبع باشید.
10- لحظات زیبای زندگیتان را بایگانی کنید. سعی کنید از این لحظات فیلم و عکس تهیه کنید
و در لحظات ناراحتی به آن نگاه کنید تا به یاد بیاورید زندگی همیشه برای شما تلخ و دشوار نبوده است.
11- آرام سخن گفتن باعث می شود ظربان قلب و تنفس شما کم شود
و این پایین آمدن ضربان قلب آرامش بیشتری به شما می دهد.
12- شاد کردن دیگران ( افراد مومن و بخصوص کودکان ) باعث می شود احساس و انرژی مثبتی به شما منتقل شود.
15- هر چند وقت یک بار ساعتتان را باز کنید و اجاره بدهید از شر فشار زمان نجات پیدا کنید.
16- مسافرت به شما کمک خواهد کرد تا برای مدتی فکر شما آزاد باشد و
اثرات مسافرت پس از برگشت به خوبی در زندگی روزمره شما نمایان خواهد شد.
17- دیگران را ببخشید. زیرا بخشش و شاد کردن دیگران یکی از مسائل زندگی بخش است.
18- سعی کنید در هنگام عصبانیت خود را به گونه ای تخلیه کنید . مثلا به بالای پشت بام بروید و فریاد بکشید !
19- لباسهای راحت و گشاد باعث آرامش می شوند.
20- سعی کنید به موقع غذا بخورید و از غذا خوردن لذت ببرید. زیرا غذا خوردن باعث آرامش سیستم عصبی میشود.
21- همیشه از وقایع پیش آمده استقبال کنید .
نه خیلی نسبت به وقایع خوب شاد و مغرور و سرخوش شوید
و نه در مقابل پیشامد های به ظاهر ناگوار خیلی غمگین ، آشفته ، سراسیمه و در هم شکسته شوید .
بر خود مسلط باشید و با امید به توانایی های بی کران خود و و با توکل بر مهربانترین کس به شما یعنی خدای متعال حرکت کنید .
22- شکرگذار شادی ها بوده و بر ناملایمات اندیشه کنید .
23- شادی های خود را با دیگران تقسیم کنید یعنی دیگران را نیز شاد کنید .
24- تا جایی که امکان دارد فقط مشکلات خود را با خالق خود درمیان بگذارید .
25- سعی داشته باشیم تصاویر زیبایی از زندگیمنان در ذهن خود تصور کنیم .
26- توکل هر چه بیشتر بر خدا باعث میشود در آرامش بیشتری زندگی کنید .
27- قدم به قدم زندگیتان را به خاطر خدا و عمل به وظایفی که او بر شما واجب ساخته است بردارید .
28- مدام در ذهن خود به یاد این باشید که مربیتان و کسی که تمامی کارهایتان به دست او است از تمام جهات کامل و مهربانترین کس نسبت به شما است .


               اما گذشته از این حرفها به نظر شما بهترین راه برای رسیدن به آرامش حقیقی چیست ؟

نوشته شده توسط علیرضا مسگری مشهدی  | لینک ثابت |