تبليغاتX
دفینه

دفینه

همه روزی دفینه خواهیم شد !؟

"و خدا طوطی و کلاغ را زشت آفرید.

طوطی اعتراض کرد و زیبا شد.

کلاغ به رضای خدا تن در داد و حال؛ طوطی در قفس است و کلاغ آزاد و رها".

این جمله را فروشنده‌ی دوره‌گردی بر روی تکه مقوایی با زغال! نوشته بود و به دکه کوچک فلزیش آویزان کرده بود.

وقتی امروز این را دیدم، یقین کردم که برای آن‌که حرف بزرگ و مغزداری بزنی، لازم نیست شکل و شمایل انسان‌های دانشمند! را به خود بگیری.

یک دوره‌گرد پیر هم می‌تواند با یک تکه مقوا و ذره‌ای ذغال، اما  فکری آسمانی، به من بیاموزد و یا لااقل یادآوری کند که راضی باش به رضای خدا؛ حتی اگر زشت آفریدت، که در آن هم حکمتی نهفته است.

خدای را شاکرم که امروز تلنگری بر من زد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت 6:10  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

www.dafineh.blogfa.com

بسم‏الله الرحمن الرحيم

اين وصيتنامه‏اى است كه اميرالمؤمنين، على بن ابيطالب بدان وصيت مى‏كند: گواهى مى‏دهد كه معبودى جز خداى نيست كه يگانه است و شريك ندارد و نيز گواهى دهد كه محمد(ص) بنده و رسول اوست، كه خداوند او را به راهنمايى و دين حق فرستاد تا بر همه اديان پيروزش كند، اگرچه مشركان آن را ناخوش دارند. درود و بركات خدا بر او باد! «همانا نماز و پرستش و زندگى و مرگ من از آن خداوندى است كه پروردگار جهان است و شريكى براى او نيست و بدان مأمور گشته‏ام و منم از نخستين مسلمانان».


اى حسن! من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر كسى‏كه اين وصيتنامه به او برسد، به تقوا و ترس از خداوندى كه پروردگار شماست، سفارش مى‏كنم و بايد نميريد جز اينكه مسلمان باشيد و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد؛ زيرا به راستى من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: اصلاح دادن ميان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دين را تباه ساخته و از بين مى‏برد، افساد ميان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلى العظيم [نيرويى جز به وسيله خداى بزرگ نيست]. به خويشان و ارحام خويش توجه داشته باشيد و به آنان پيوند كنيد، صله رحم كنيد تا خداوند در روز قيامت حساب را بر شما آسان گرداند.

الله الله فى الايتام، فلا تغبوا افواههم، ولا تضيعوا بحضرتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد، درباره يتيمان، پس براى دهنهاشان به سبب سنگدلى‏تان نوبت قرار ندهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه نگاهشان داريد).


الله الله فى جيرانكم، فانهم وصيه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره همسايگانتان كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش كرده و پيوسته درباره آنان توصيه مى‏فرمود، به اندازه‏اى كه ما گمان كرديم براى همسايگان از همسايه خود ارث قرار مى‏دهد و حرمت آنان به حدى است كه سهمى در مالشان براى همسايه تعيين كرده!


الله الله فى القرآن، فلايسبقكم الى العمل به احد غيركم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره قرآن مبادا كسى به عمل‏كردن بدان بر شما سبقت جويد.

الله الله فى الصلاه فانه خير العمل وانها عمود دينكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره نماز؛ زيرا كه نماز ستون دين شماست.


الله الله فى بيت ربكم لاتخلوه ما بقيتم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره خانه پروردگارتان (خانه كعبه)، مبادا تا زنده هستيد، آن خانه از شما خالى‏ بماند، كه اگر رها شد، مهلت داده نمى‌شويد و به عذاب دچار مى‏گرديد و اگر از شما خالى ماند، كيفر خداوند فرصت زندگى به شما نمى‏دهد.


الله الله فى الزكاه فانها تطفى غضب ربكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد در دادن زكات اموال خود كه زكات خشم پروردگار را فرونشاند.


الله الله فى شهر رمضان فان صيامه جُنه من النار: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره روزه ماه رمضان؛ زيرا كه آن براى شما چون سپرى است از آتش دوزخ.


الله الله فى الفقراء والمساكين فشاركوهم فى معاشكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره بينوايان و مسكينان و آنها را در زندگى خود شريك سازيد و از خوراك و لباس خود به آنها نيز بدهيد.


الله الله فى الجهاد باموالكم وانفسكم والسنتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره پيكار كردن در راه خدا به مالها و جانها و زبانهاى خويش.


الله الله فى ذريه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره امت پيغمبرتان، مبادا در ميان شما ظلم و ستمى واقع شود.


الله الله فى اصحاب نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره اصحاب پيغمبرتان؛ زيرا كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش فرموده.


الله الله فى النساء وفيما ملكت ايمانكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره زيردستانتان، غلامان و كنيزان؛ زيرا كه آخرين سفارش و وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه فرمود: «من شما را درباره دو دسته ناتوان كه زيردست شما هستند، سفارش مى‏كنم».


آنگاه فرمود:


الصلاه الصلاه، لا تخافوا فى الله لومه لائم...: نماز! نماز! درباره خداوند از سرزنش مردمان نهراسيد؛ چه، هر كس به شما ستم كند يا انديشه بد داشته باشد، خداوند شر او را كفايت فرمايد. با مردم به نيكى سخن بگوييد، همان‏طور كه خدا فرمود. امر به معروف و نهى از منكر را ترك مكنيد كه رشته كار از دست شما بيرون شود، آنگاه هر چه دعا كنيد و از خداوند دفع شر خواهيد، پذيرفته نگردد و به اجابت نرسد.


بر شما باد هنگام معاشرت، به فروتنى و بخشش و نيكويى درباره يكديگر. و زنهار از جدايى و تفرقه و پراكندگى و روى‏گردانيدن از هم. و در نيكوكارى، يار و مددكار يكديگر باشيد و بر گناه و ستمكارى كمك مباشيد كه شكنجه و عذاب خدا بسيار سخت است.


خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پيغمبرش را در حق شما حفظ فرمايد، اكنون با شما وداع مى‏كنم و شما را به خدا مى‏سپارم و سلام و رحمتش را بر شما مى‏خوانم.


***

در كافى آمده است كه پس از پايان وصيت پيوسته مى‏گفت: «لااله‏الاالله» تا وقتى كه روح مقدس آن حضرت به ملكوت اعلى پيوست. در نهج البلاغه است كه در پايان وصيت، امام(ع) فرزندان خود را مخاطب ساخته بدانها فرمود:


اى فرزندان عبدالمطلب، نيابم (و نبينم) شما را كه در خون مسلمانان فرو رويد (و دست به كشتار مردم زنيد) به بهانه اينكه بگوييد: «اميرالمؤمنين كشته شده» (و هر كارى بخواهيد، به اين بهانه انجام دهيد) و بدانيد كه در برابر من، جز كشنده من كسى نبايد كشته شود. بنگريد چون من از ضربت او از دنيا رفتم، يك ضربت به او بزنيد و او را مثله مكنيد كه من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: «از مثله كردن بپرهيزيد. اگر چه به سگ گزنده و هار باشد!»

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 17:4  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

www.dafineh.blogfa.com

 امام سجاد وقتی با خدا حرف می­زند خیلی عاشقانه حرف می­زند. عشق و عاشقی کردن با خدا چه باشکوه و چه لذت­بخش است؛ ابراز عشق به خدایی با آن همه قدرت و آن همه مهربانی و زیبائی. مناجاتی که اوج دعاهای ماه رمضان است دعایی است که ابوحمزه­ی ثمالی از قول امام چهارم نقل کرده است؛ طولانی است ولی آن­قدر لطیف  و عاشقانه است که اگر کسی معنای آن را بفهمد، گذر زمان را نمی­فهمد. درست مثل صحبت هر عاشق و معشوقی که زمان را نمی­فهمد و لحظه­ی پایان سخت­ترین لحظه­هاست. در این دعا آن قدر امام سجاد راحت با خدا حرف می­زند که در همان لحظه می­توان حس کرد که خدا با لبخند زیبائی آغوشش را باز کرده و "گناهکاران" را به آغوش گرمش دعوت می­کند. در همه جای دعا می­توان دید که خدا لبخند مهربانانه دارد و تو را در آغوشش جا می­دهد. امام سجاد می­گوید: "خدایا من که نگفتم گناه نکردم. خودت و خودم بهتر از همه می­دانیم که من چه­قدر گناهکارم. اما هروقت گناه می­کردم امید داشتم تو آن را می­پوشانی. اگر می­دانستم جز تو کس دیگری از گناهانم مطلع می­شود که گناه نمی­کردم. تو را مهربان­ترین می­دانستم که جلوی تو گناه کردم. اما خودت می­دانی همان زمان هم که گناه می­کردم، وجودت را انکار نمی­کردم و در عین گناه دوستت داشتم. حالا اگر قیامت به خاطر گناهانم مرا به جهنم ببری، حق داری؛ ولی همین که وارد جهنم شوم به همه­ی جهنمی­ها اعلام می­کنم من خدا را دوست داشتم ولی باز هم من را به جهنمش آورده است. خدایا تو که هیچ­وقت به خاطر آن­که گناه می­کردم نعمت­هایت را از من دریغ نکردی. به هر دلیلی کمکم کردی. گناهانم را نادیده گرفتی. بدی­هایم را پوشاندی. آن­قدر مهربانی کردی که به جای آن­که من نگران باشم، گویا تو از من خجالت می­کشی. پس مرا ببخش." این خدای مهربان و پرلطافت و پرلبخند، همان خدائی است که امروز جامعه­ی ما به آن نیاز دارد. امشب اولین شب قدر امسال است. شب­هایی که خدا خودش دعوت کرده که در آغوشش جا بگیریم. با همه­ی گناهانمان اگر در این شب­های قدر که سرنوشت سال ما در آن مشخص می­شود، نگاهی به درگاهش بیندازیم، حتماً لبیک مهربانانه و آغوش بازش را می­بینیم.

 التماس دعا.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 22:33  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

Www.Dafineh.Blogfa.Com

توی سفره خالی ما

توی چروک های صورت مادربزرگ .

توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه .

توی پینه های دست ادمهای بدبخت و فقیر .

توی ارزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بالدار بیاد و اونها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده .

توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه، اما از زن و بچه هاش خجالت می کشه .

توی دل زن اون تعمیرکاری که دوست داره شبها که شوهرش از کار برمی گرده خونه، دستهاش از روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهرش پولی دراورده و به همین دلیل اول به دستهای شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاهند یا نه .

توی دل اون شوهر که اگر دستهاش سیاه نباشن ساکت میره یه گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش میگه خدا بزرگه خدا بزرگه نمی ذاره اون بخوابه .

توی نماز های طولانی ان عابد که خلوت شبانه اش رو حاضر نیست با همه دنیا عوض کنه .

توی چشمهای سرخ شده کسی که به ناحق سیلی می خوره اما خجالت می کشه گریه کنه .

توی اشکهای بچه ای که از درد بی پدری گریه می کنه و حتی معنی یتیم شدن رو نمی تونه بفهمه .

توی تنهایی ادمها .

توی استیصال ادمها .

توی، خدایا چه کنم ها .

توی خوشحالی شب عید بچه ها .

توی شادی عروسها .

توی غم تمام نشدنی زنهای بیوه .

توی بازی بچه ها .

توی صداقت .

توی صفا .

توی پاکی .

توی توبه .

توی توبه های مکرری که دایم شکسته میشن .

توی پشیمانی از گناه .

توی علی .

توی نماز علی .

توی اشکهای علی .

توی غمهای علی .

توی ...

خدا همه جا هست .

 

بر گرفته از کتاب روی ماه خداوند را ببوس

اثر: مصطفی مستور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 23:19  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

www.dafineh.blogfa.com

Spread love everywhere you go:

First of all in your own house.

Give love to your children,

to your wife or husband,

to a next-door neighbor.

Let no one ever come to you

without leaving better and happier.

Be the living expression of God's kindness:

kindness in your face,

kindness in your eyes,

kindness in your smile,

kindness in your greeting.

 

 

هر جا که می روی عشق و محبت را گسترده کن:

اول از همه در خانه خود.

به فرزندانت ،

به همسرت،

به همسایه دیوار به دیوارت

محبت کن و عشق بورز!

اجازه نده هنگامی که کسی نزد تو می آید،

بدون این که بهتر و شادتر شود، تو را ترک می کند.

تجلی زنده مهربانی خدا باش:

مهربانی صورتت،

چشم هایت،

لبخندت،

و تبریکات گرمت

جلوه ای از مهربانی خدا باشد.

 

به نقل از وبلاگ http://publicdiary.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 16:44  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

WWW.DAFINEH.BLOGFA.COM

هر روز صبح در افریقا، وقتی خورشید طلوع می کند، یک غزال شروع به دویدن می کند و می داند که سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود .

هر روز صبح در افریقا، وقتی خورشید طلوع می کند، یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند که باید سریعتر از ان غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد .

مهم نیست غزال هستی یا شیر، با طلوع خورشید دویدن را اغاز کن .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 23:12  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

www.dafineh.blogfa.com

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟

دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.

در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.

پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.

آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 22:23  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 7:37  توسط هادی ربیعی  | 

www.Dafineh.Blogfa.Com

گفت داشتم از كنار مي رفتم

اصلا داشتم رد مي شدم از اون طرف

كاري نداشتم باهاش

يهو محبت و ولايتش مثل برق زد و بردم

معصيت كار بودم

گناهكار بودم

مگه اين چيزا سرش مي شد؟

كربلا اين جوريه برادرا

اين قدر قويه

راه امام حسينه ديگه

راه ميان بر شنيدي؟

" حاج اسماعيل دولابي "

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 12:10  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

چنان قوی باش که هیچ عاملی ، آرامش فکر تو را بر هم نزند .

درباره سلامت، شادمانی و خوشبختی سخن بگو.


محاسن و مزایای دوستانت را به آنان گوشزد کن .


در هر چیز ، جنبه روشن آن را ببین .


همیشه درباره بهترین پیش آمدها فکر کن.


از موفقیت دیگران همان قدر خوشحال باش که از موفقیت خودت خوشنود می شودی.


به اشتباهات گذشته فکر مکن ، اما از آن ها درس بگیر.


شاد و بشاش باش و به دیگران لبخند بزن .


آن قدر بزرگ باش که نگران نشوی ، آن قدر نجیب و موقر باش که خشمگین نشوی و آن قدر شاد باش که اجازه ندهی مشکلی بروز کند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 22:38  توسط هادی ربیعی  | 

*هیچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیر نیست.

*بزرگترین آزادی بشر ، توانایی تصمیم گیری و انتخاب نگرش های خویشتن است.

*محرومیت،استعدادهایی را شکوفا می سازد که در خوشی پوشیده می مانند.

*اغلب مردم به همان اندازه شاد هستند که ذهن خود را برای آن مهیا کرده اند.

*اغلب مشکلات در واقع ناشی از فقدان فکری است.

*نبرد های زندگی همیشه به نفع قوی ترین ها یا سریع ترین ها پایان نمی پذیرد بلکه دیر یا زود ازآن کسی است که بردن را باور دارد.

*برخی از انسانها هر چیز را همان گونه که هست،می بینند و می پرسند:چرا دیگران رویاهای چیزی را در سر می پرورند که هرگز نبوده و می گویند:چرا که نه!!!

*یکی از مهمترین مهارت ها در آرام بودن،فکر نکردن به مسائل کوچک است.دومین مهارت کوچک شمردن تمام مسائل است.

*لازم نیست هر کاری را که انجام می دهید با موفقیت همرا ه باشد. بعضی ها با چشم پوشی از موفقیت، آرامش خود را حفظ می کنند.

*امکان تغییر در زندگی هست.دیگران این کار را کرده اند.

شما چقدر به فکر ایجاد تغییر در زندگی روزمره خود هستید؟!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/11ساعت 0:16  توسط هادی ربیعی  | 

www.Dafineh.Blogfa.Com

فتحعلی شاه به سفیر ممالک محروسه در استامبول نامه­ای نوشته است که اصل نامه در موزه سلطنتی نگهداری می­شود. نشانه میزان اطلاعات دولت­مردان – البته آن روزهای ایران – از اوضاع و احوال جهان است:

 

شاه به سفیر خود مینویسد:

اول) بر ذمت تو لازم است که به درستی تحقیق کنی که وسعت ملک فرنگستان چه­قدر است و آیا کسی به نام پادشاه فرنگ وجود دارد یا نه. در صورت وجود داشتن پایتختش کجاست.

دوم) فرنگستان عبارت از چند ایل است. آیا شهرنشینند یا چادرنشین و آیا خوانین و سرکردگان ایشان کیانند.

سوم) در باب فرانسه غوررسی خوبی بکن و ببین فرانسه هم یکی از ایلات فرنگ است و یا گروهی دیگر است و ملکی دیگر دارد. بناپارت نام کافری که خود را پادشاه فرانسه می داند کیست و چه کاره است.

چهارم) در باب انگلستان تحقیق جداگانه و علیحده کن و بببین ایشان که در سایه­ی ماهوت و پهلوی قلم تراش این همه شهرت پیدا کرده­اند از چه قماش به شمار می­روند و از چه قبیل قومند و آیا این که می­گویند در جزیره­ای ساکنند و ییلاق و قشلاق ندارند و قوت غالبشان ماهی است راست است یا نه. اگر راست باشد چطور می­شود در یک جزیره بنشینند و هندوستان را فتح کنند. پس از آن در حل این مسأله­ی دیگر که در ایران این همه به ذهن ما افتاده صرف مساعی و اقدام بنما و نیک بفهم که در میان انگلستان و لندن چه نسبت است آیا لندن جزوی از انگلستان است یا انگلستان جزوی از لندن است.

پنجم) به علم­الیقین تحقیق کن که کمپانی هند شرقی که این همه مورد بحث و گفت­وگو است با انگلستان چه رابطه ای دارد.....

ششم) از روی قطع و یقین غوررسی در حالت ینگی دنیا کن. در این باب سرمویی فرونگذار.

هفتم) و بلکه آخر تاریخ فرنگستان را بنویس و در مقام تفحص و تجسس بر این که اسلم شقوق و احسن طرق برای هدایت فرنگستان گمراه به شاه­راه اسلام و بازداشتن ایشان از اکل میته و لحم خنزیر کدام است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10ساعت 14:45  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

به پسرم درس بدهید
او باید بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، كه در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم كه وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش ، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .
اگر می توانید ، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز می كنند ، دقیق شود .
به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند .
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد .
به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .
به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید ة اما از او یك نازپرورده نسازید . بگذارید كه او شجاع باشد ، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید كه چه می توانید بكنید ، پسرم كودك كم سال بسیار خوبی است .
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 15:52  توسط هادی ربیعی  | 

www.dafineh.blogfa.com

توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزدیک برای دیدنش می اومدن و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه .

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ به مجسمه گفت: “این منصفانه نیست!چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن؟!مگه یادت نیست ما هر دومون توی یه معدن بودیم؟این عادلانه نیست!”

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:”یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟

سنگ پاسخ داد:”آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند.آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم.”


و مجسمه با همون آرامش ادامه داد:”ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.به طور حتم من به یه شاهکار تبدیل میشم .به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.پس بهش گفتم :”هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!”و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم! و حالا تو نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن.”

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 13:5  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

www.dafineh.blogfa.com

 

كشتی در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره كوچك بی آب و علفی شنا كنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهیم.دست به دعا شدند.برای این كه ببینند دعای كدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.نخست از خدا غدا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا به صورتی معجزه وار تمام چیزهایی كه خواسته بود به او رسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فدا كشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا كه درخواست های او پاسخ داده نشد. پس همین جا بماند بهتر است .

زمان حركت كشتی ندایی از آسمان پرسید:”چرا همسفر خود را در جزیره رها می كنی؟

پاسخ داد: ” این نعمت هایی كه بدست آورده امهمه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست های او كه پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.”.

ندا مرد را سرزنش كرد: ” اشتباه می كنی.زمانی كه تنها خواسته او را اجابت كردم این نعمت ها به تو رسید

مرد با حیرت پرسید: ” از تو چه خواست كه باید مدیون او باشم؟

 

از من خواست كه تمام خواسته های تو را اجابت كنم.”

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 14:53  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

سلام

میلاد حضرت کرامت و محبت مولی الموحدین امیر المومنین (ع) مبارکباد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 20:3  توسط هادی ربیعی  | 

www.dafineh.com

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی !!

صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد.

اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی ، زندگی همان را به تو خواهد داد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 21:58  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

سلام

اخیرا برخی از افراد سود جو و البتتتتتته خالی بند اقدام به نشر اکاذیب و دروغ درباره تغییر و تحولات مدرسه علامه نموده اند که واقعا خنده دار است و باید بگم که این افراد که به زودی هویت واقعیشونو فاش خواهم کرد از افراد بسیار بسیار بسیار هستند که امسال احتمال اخراجشان از مدرسه وجود ندارد.

این افراد می خواهند با بیان این شایعات خودشان را آگاه و مطلع نشان دهند که البتتتتتتتتته کمی تا قسمتی ابری گزارش شده اند  و احتمال بارندگی شدید همراه با ضایع شدن در چشمان آنها مشاهده نشده است.

این افراد که مسولیت انفجار های اخیر در کازابلانکا را نیز به عهده گرفته اند اذعان کردند من نیز آره!

در نهایت همه حرفاشون درسته قورتش نده !

چی بگم والا !!!!

امیدوارم هر اتفاق و تغییر و تحولی که در مدرسه رخ میده به نفع بچه های با صفای مدرسه و اولیای گرامی باشه !

یا علی!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

برخی از خبرهای این وبلاگ درست و درصدی هم نادرست است . تا به حال هم روندشان خیلی بد نبوده . چند بار هم در قسمت نظرات به صورت خصوصی و عمومی از ما خواسته اند که لینک وبلاگشون رو در دفینه قرار بدهیم . ولی چون قرار دادن لینکشون به نوعی تایید کردن آنهاست ٬  فعلا شرمنده ایم !

ولی اینجا معرفیشون می کنیم : علامه ۸۷  http://allameh87.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 17:21  توسط هادی ربیعی  | 

www.dafineh.blogfa.com

 

مردي ديروقت، خسته و عصباني از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

- بابا ! يك سوال از شما بپرسم؟

-          بله حتماً. چه سوال؟

-          بابا شما براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با عصبانيت پاسخ داد : « اين به تو ربطي نداره. چرا چنين سوالي مي پرسي؟ »

-          فقط مي خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

-          اگر بايد بداني مي گويم. ساعتی 10000 تومان .

-    پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : « مي شود لطفا 5000 تومان به من قرض بدهيد؟»

مرد بيشتر عصباني شد و گفت :‌« اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريد اسباب بازي از من بگيري، سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم » .

پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد.

بعد از حدود يك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي خشن رفتار كرده است.شايد واقعا او به 5000 تومان براي خريد چيزي نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش پول درخواست كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

-          خواب هستي پسرم؟

-          نه پدر بيدارم.

-    من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين هم 5000 تومانی كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست خنديد و فرياد زد : « متشكرم بابا »

بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله بيرون آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصباني شد و گفت :‌« با اينكه خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پول كردي ؟ »

او به پدرش گفت : « براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من 10000 تومان دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 16:49  توسط علیرضا مسگری مشهدی  | 

www.dafineh.blogfa.com

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !

آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :

کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 1:18  توسط علیرضا مسگری مشهدی  |